میشینم .پشت به آیینه ... 
سعی می کنم یادم بیاد که تاریخ دقیق روزشمار ذهنم رو چه عددی وایستاده... یادم میاد....خوب یادم میاد.
ایام هفته رو میشمرم ؛ سه شنبه ... سه شنبه ... سه شنبه ... سه ... بازم سه شنبه ؟
سه شنبه !
دارم فکر میکنم ، به، سه شنبه . به سه شنبه هایی که فکر کردن بهشون به راحتی تلفظشون نیست.
خیلی دلم میخواد باور کنم که سه شنبه ها برام مهم نیستن. اما بازم چشم می افته به ذهنم..
سه شنبه ها، مهمن ... اما ... !
تبسم میکنم...درست مثل هلال یک ماه نو .. چشمامو تنگ میکنم... نگاهی دوباره میکنم... اما بازم همه روزا
سه شنبه اس... خاکستری ، مثل من !
پ ن :
- انگار چاره ای ندارم، جز نوشتن !
و خنده ای هر باره به حماقت دستانم در باور این جمله که "اینبار آخرین دفعه است !"
مدت هاست که افسار قلم شکسته ام پاره شده .. مدّت هاست !
احساس پوچی دارم... و این حس درست وقتی زاده میشه که ظواهر یه امر بریزه و تو واقعیت پنهان رو در موردش ببینی. بغضم گرفته، کاش یکی پیدا می شد یه سیلی محکم می خوابوند تو گوشم..کسی هست؟خواهش می کنم. یه روز یه دوستی بهم گفت: دختر جون، مخالف امواج دریا شنا نکـن، انقد خودتو اذیت نکن. مثل همه شو، با یه زندگی معمولی.... معمولی ؟ دیروز خواهرم اومد یه نگا به گوشه ای که نشسته بودم انداخت و گفت: همیشه اهدافت رو نزدیک انتخاب کن تا بتونی بهشون برسی، این از جملات قصار خودته. بهش می گم: "سنگ با سنگ گرفته پیوند...؟!! " از ته دل می خنده و میره ! می خندم و زیر لــب میگم : "ماه زیبایی خودشو با تو تقسیم کرده و آسمون تنهایی شو با من" . چشم می افته به ستاره های بیتاب. دلم هیچ ستاره ای نمیخواد ! پ ن : - این روزا دورو برم پر شده از آدمایی که مثل یه پیام بازرگانی، میان چند دیقه از خودشون مثل یه کالا تعریف می کنن و میرن. اما هیـــــــــــــــــــچ کدومشون نمیپرسه ،این مدت.. نگاهت به کجا خیره بود؟(آنچه یافت می نشود آنم آرزوست) - فردا عصر ، مسیر زندگیم معلوم میشه. دعا کنید اون وری بشم.. من این دنیا رو دوست ندارم... هر چند ! - یه سوال (؟)... یعنی انقدر غیر قابل فهمم که همیشه تنهام ؟ - اگر اشتباه نکرده باشم ۲۳ ساله شدم .
" زیبــاتــریـن تولــ ــدها شب آغازیـن بی دغـدغه مانـدن در گهــواره است " * امسال بر خلاف عادت همیشگی و شاید فقط محض ایجاد یه تنوع توی این وبلاگ غمباد گرفته خواستم یه تولد کوچولو گرفته باشم. " پــس تولــــــ ــــــدم مـبــارک " دی: * حیدر زاده
نه! سعی بی خود نکن، چیزی به آغاز بلاهت دوباره ی من نمانده و تو هنوز پشت همان آینه ی لعنتی که نگاهت را از من دزدید جامانده ای. ببین؛ ببیــــــــــــــن برای چشمانم، نگاهی باقی مانده ؟ نمانده لعنتی، نمانده. باور کن، درست روزی که تاریکی ها رنگها را انکار خواهند کرد، من نیز تو را. باور نمیکنی ؟ دستهایم را باز بگذار تا ببینی میان تلفظ دو هجای مکرر این روزگار- سلام و خداحافظ- کدامین را به امتداد جاده ی مبهم زندگیم پیوند خواهم زد. وقتی میان کوچه نام خدا را با زیباترین ترانه ی خاموش خود جار زدم و در شگفت از هیبت سکوت، زمزمه -های یکریز آن سوگند دروغ را هجی کردم، نامم را در انتهای همان کوچه های گرسنه تکرار خواهی کرد، تکرار . امروز آنقدر بزرگ شده ام که بدانم بزرگ شدنت زاده ی چند واژه ی پست چیزی بیش نیست.گمانت از مجسمه ی بلاهتی که ساخته ام بهانه ای برای تجربه ی دوباره ی این فاصله ها باقی مانده ؟ نمانده لعنتی، نمانده. احساس پوچی سالهاست که در من زاده شده ، در تو نیز دیر یا زود زاده خواهد شد . با همان دهان همیشه کج . من محبوس آه سرد زمینم، و مدتهاست که با دست لجوج زمانه تن به ذلت بودن داده ام . سالهاست دروغ تکراری" همیشه برای بودن بهانه ای هست" را در هنجره ی ناموزون زمان تکرار می کنم. از دیروز سالی، تصمیم گرفتم که من نیز "عاشق" لحظه های تلخ نبودن معشوقی کمان ابرو با چشمانی براق باشم. - درست از همان پیکره های مزخرف رمان های امروز - تا ببینم "عشق" ذاتا یعنی چه ؟ آیا در آن می شود سه شنبه ها را دوباره تکرار کرد؛ یا دوشنبه ها را از نو نوشت؟ می شود دنیا را وارونه تماشا کرد ؟ یا با آن مشکل بی نوایی را نوا داد ؟ یا پروانه ها را به سوی کثافت لباس کودک خیابان سوق ؟ می شود ؟ می خواهم تجربه کنم. می خواهم تجربه کنم . می خواهم تجربه کنم. می خواهم تجربه کنم. معشوقی اگر یافتید ؛ خبرم کنیـــد؛ ترجیحا همان کمان ابرو با چشمانی براق شبیه "تام کروز" ، آخر می خواهم عاشق شوم !!! 
"اصلا حضور ذهن ندارم.چیزی غایب است، در من، در تو، در حجم این اتاق. چیز هایی غایب است در شگفتی! این جهان. حجم این اتاق سنگین است . از هر گوشه ی آن صدای ملایمی می آید .صدای تو ؟نیست، نه، نه ، تو مدتهاست در ذهن من غایبی، صدای غایبی است. غیبت یک تصوّر، یک تصویر زنــــــــده! . مالیخولیایی نشده بودی. تو هم مثل همه دیوانه بودی، حتی مثل من. همه مثل هم، بدون انگیزه ای در غیبت هایی از "باید" غرق بودیم . پس چه وقت حضور در شکل این رو ها فــــــــــــــرم می گیرد؟ چه وقت اتاق ما پر از حضور می شود ؟چرا غیبت ها مدام اضافه می شوند؟ پس این اتاق قرار نیست پــــــــر از حضور شود ؟ اگر غایب نبودی – این روز ها مثل همه - برایت از غیبت اندیشه، از حضور غایب آرزو ها می گفتم . از خیابانی که رنگ سربی اش را از دست داده، ازخطوط زرد و سفید جاده که غایب اند. اصلا کاش من حضور داشتم . در حضور یک پـــــــــــــرواز. دستهایم غایب انــد. حتی وقتی همه غایبند .جهان خالی است و من سنگین از غیبت یک حرف غایبم . زبان غایبم سخت به لکنتی غایب گیر کرده، و بار کلمات سنگین بر آن حضور دارد . تو اگر حضور داشتی ، کلمه حضور داشت. پرنده ها روی سیم برق حاضر می شدند . و آن حرف غایب در حضور تو شکل می گرفت . اما ... " پ ن : - ما اومدیم تا باشیم . گاهی گفته می شیم و نمی شنون، همینه که ایستادیم تا زندگی کنیم ! - دلم واسه یه استکان چای و کلاغی که رو دیوار شکسته ی همسایه می نشست ، تنگ شده ، دلم برا همه تون تنگ میشه. مطمئن نیستم برگردم ، اما مطمئنم الآن باید برم ... حالا به بهانه ی شروع امتحاناتم یا ... . - به همراه می آورم، اگر بازگشتم ، برایتان یک سبد سیب ترش .
من مثل تو نبودم . تو هم مثل آنکس که گفتی ، نیستی !..، نیستـــــی !
حجم صدای غایبی گاهی در گوشه های مکدّر این اتاق به گوش می رسد. هر چه صدای سمفونی - همان "سمفونی!!!" معصوم- را بلند می کنم ، صدای غایب بلندتر است . غیبت ـ ت ـ چه بار سنگینی دارد. بار هذیان است یا بار باورها. نه تو میدانی، نه هیچ کس دیگر. زندگی پر از غیبـت است.
صدای غیبت در این اتاق گیجم می کند. گیج، به حضور پنجره پناه می برم.می گشایمش، نسیم و نوازشی غایب درون اتاق می دود. جای پای رهگذران غایب است. در ِ خانه ای، که هرروز ، - هر روز - در روبروی پنجره باید گشوده می شد، غایب است. حتی پرنده هایی که باید ،روی این سیم برق ، جابجا شوند ، غایب اند .
از غیبت خود خسته ام . خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ... !
حضور که دارم ،اما، غیبت چهره ام در آیینه ،در غیاب نفسم در این اتاق است. نمیدانم به کجا می روم که همیشه بی خبرم و هر وقت سراغ می گیرندم حضور ندارم .همه ی زندگی غیبت وعده بود. و تو، توهّمی همیشه غایب.
این روز ها سخت، تــن ها در تــن غایبم می گنـــــــــــجم .
" وقتی که عکسها خود زیباترین غزلواره را در سوگ تو این چنین به ترنم نشسته اند، به مدد کدام قلم و کلمات، اوراق سرگردان را سیاه پوش کنم ؟ پ ن : چشمهای سیاهت را ببند دنیا ... چشمهای ابری ، درد اندود ، تیره و نگون سارت را ... او به فروغی جاودانه شتافته است ... او زنده خواهد ماند .. زنده خواهد ماند . "
دکتر گفت: سرطان گرفته ، سرطان ! یاد عید می افتم، یاد روزهایی که همبازی دوران کودکی هم بودیم. روزهایی که محمد موهاشو شونه می کرد و می گفت : "محسن !" بزرگ که بشی دخترا ... عید امسال دیدمش... همین امسال ! چقد گفتیم و خندیدیم ، چقدر آهنگ ریخت تو گوشیم و چقد سر به سر هم گذاشتیم. چقد بهش گفتم محسن زیادی تپل شدیااا. خدایا ! صدامو میشنوی ؟ ... آره ؟ میشنوی؟ ببین دارم بهت التماس می کنم ،ببیــــــــــــــــــــــــــــن تو رو به فاطمه ی زهرات برش گردون. خدایا مگه چن سالشه ؟ خدایا ، خدایاااااااااااا ، خدایا بذار بزرگ بشه ... بذار بزرگ بشه .
سلام متاسفانه شخصی با اسامی مستعار و با گذاشتن کامنتاهایی با این مضمون که " وبلاگتان توسط غریبه ای از مه هک شده " برای دوستان وبلاگیم مزاحمت ایجاد کرده است . این پیغام ها واقعیت ندارد. متاسفم...
" ناراحت شدن از یه حقیقت تلخ ؛ بهتر از تسکین پیدا کردن با یه دروغ احمقانه اس . " پ ن : - حالم از بشرهای دو پایی مثل تو که قربانیان معصومی برای خندیدن پیدا می کنند به هم می خورد.کاش امروز صبح انزجار را از چشمانم می خواندی. - خدایا ممنونم . حس رضایت عجیبی دارم. خوشحالم .. خیلی . و خوشحال تر از اینکه هیچی نمیتونه این خوشحالی رو ازم بگیره و ناراحتم کنه. حتی حضور بی موقع و دروغ ... . - دزدیدی ... اما چشم خدایت شاهد این دزدی بود. - بگذریم.
باز من در بستر زمان پژمرده ام
وجودم پوسته ی خالی تنهاییست
و هوای درونم پر از تکرار قصّه ی دردهای "تو"
فریادم از درون سکوت می بلعد
خروش درون می سایم بر دیوار ِ سخت لحظه های تلخ
ببین بانــــوی آب !
ببین که اشک چگونه با گونه ی تَــــرَم - از هــ ــ ـراس نبودنت - عشقبازی می کند
ببین که آسمان چگونه بر ستون های درد ایستاده
ببین که دستهایمان چگونه از گور زندگی بیرون مانده
ببین که بی "تو" بـازوان استوار علی چگونه بی تـکیـــه گاه مانـــــد .
آه ؛ فاطمه !
فــاطـمــه !
فـ ـاطـمـ ــ ــهـــــــ !
بر من ببخشای