دلم یه جای تاریک میخواد ، یه جای تاریک و بی روح، یه جا که من باشم و من باشم و من .
خسته ام ... یه روح خسته که حرفای زیادی برای زدن داره اما زبونشو خیلی وقته که بریدن.
کاش کسی بود که تنها لحظه ای "من" رو میفهمید ... تنها یک لحظه ، زیاده ؟
مدام این شعر رو با خودم تکرار میکنم:
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهایم فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
و من با لبخند همیشگی ام ، خوشبختم ؟
پ ن :
- امروز وقتی از پشت یه شیشه ، شاهد نماز خوندن دو تا مرد بودم که روی کاپشنهاشون رو به قبله واستاده بودن دلم با تمام وجودش لرزید .
- هـی! کجا وایستادی ؟
- راستی! "من" هنــــوز عاشق رنگ سفیدم .
- خدایاااااااااااااا کمکم کن ... کمکم کن .
| + شنبه بیست و چهارم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
"من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت، برون فکنده ز گلشن به جرم چهرۀ زردم"
پ ن :
- خدایا کمکم کن ، مثل همیشه
- حالــــــــــــــــــــــم اصلا خوش نیست
| + چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
دست و صورتش رو که شستم گذاشتمش زمین ، آروم خم شد روی دو تا پاهاش دست کشید بعد راه افتاد طرف پذیرایی . متعجب از کارش دنبالش راه افتادم داشت میرفت طرف طاقچه ای که مُهرها رو انوجا میذاریم . یه چیزایی شنیده بودم . اما حقیقتش باور نکرده بودم.آخه یه کم غیر عادی و غیر قابل باور بود.
دست کوچولوشو دراز کرد دو تا مُهر برداشت و گذاشت رو زمین و شروع کرد به نماز خوندن . باورم نمیشد بغض داشت خفه ام می کرد مگه میشد ؟ تو همین فکرا بودم که دیدم دراز کشیده و پیشونیشو گذاشته رو مُهر و آروم داره یه چیزی میگه . چندباری وایستاد و دوباره مثلا به سجده رفت . بعد انگار خسته شده باشه یه دوری تو اتاق زد و دوباره برگشت نشست همون جا و مُهر رو دوباره گرفت دستش و مثل همه بچه های هم سن و سال خودش که همه چیز رو گا گا میدونن شروع کرد به خوردن مُهر .
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اونقدر محکم به خودم فشارش دادم که بچه بیچاره نفسش بند اومد .
می دونستم کاراش فقط یه تقلید صرف از اهل خونه است و هیچ تعریف خاصی از کاراش نداره . اما حتی همین اعمال ساده و بی اصولش اونقدر منقلبم کرده بود که تا یک ساعت فقط گریه کردم.
چه بی پیرایه وضوی کودکانه ای ساخت و نماز عشق را فرشته وار درازکش به سجده رفت .

| + شنبه هفدهم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
شده با یه آدم احمق روبرو بشی که خیال میکنه که خیلی بارشه ؟
یه احمق متحرک * که هر چی میخوای از کارای احمقانه و به خیال خودش زرنگ بازیاش بگذری ، میبینی نه، تو هر چی متانت به خرج میدی ، هر چی میخوای طرف خودش شعورش برسه و بفهمه که چطور باید رفتار کنه، اماخبری نیست که نیست . اونوقته که مجبور میشی بهش گوشزد کنی که، هــی ! فلانی ، اگه بهت هیچی نمیگم دلیل نمیشه تو هر غلطی دلت میخواد بکنی و با خودت خیال کنی که …
از این اتفاقها برام پیش اومده - هر چند خیلی کم - . البته مسلما که طرفم رو نشوندم سر جاش ، چون هر چی ام نباشم وقتی بخوام یکی رو بشونم بازم سر جاش، زبون درازی برای این کار دارم.
هر چند در مقابل این نوع رفتارهاهمیشه صبر داشتم تا طرفم خودش دستش بیاد که چطور باید برخورد کنه . اما انگاریکه یکی از این صبر ها داره زیاده از حد طولانی میشه و خب وقتی خبری از درک و فهم طرف مقابلم نیست مجبور میشم که باهاش درست مثل یه مزاحم خیابانی برخورد کنم .
پ ن :
- شدیدا عصبانی ام که این عصبانیت بیشتر از هر کسی به خودم برمیگرده . چون همیشه در قبال اتفاق هایی که برام پیش میاد بیشتر خودم رو مسئول میدونم .
* احمق متحرک شدیدا با یه مرده متحرک فرق داره.
از این لحاظ که ، یه مردۀ متحرک ضربه و ضرر بخصوصی نمیتونه داشته باشه ، اما یه احمق هزاران ضربه هم به خودش هم به جامعه اش میزنه .
| + پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
| + پنجشنبه هشتم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
گفتند شنیدیم که یکی از سردارن و شهرداران و سیاست مداران و ... ( از پیوست دیگر عناوین شغلی به علت طولانی تر نشدن، معذوریم ) در یکی از تالارهای لوکس تهران با شامی مفصل و مراسمی که بی شباهت به مراسم اشراف نبوده از میهمانان خود پذیرایی کرده و از قضای روزگار! ماشین صد میلیونی و لباس عروس چند میلیونی و مهریۀ چند میلیاردی و ... از مکمّلات این میهمانی بوده .
- اصلا به ما چه مربوط که یکی از این رجال مملکتی با پول خودش!!! برای پسرش عروسی آن چنانی گرفته ؟
آقا، دارندگی برازندگی !!!! شعار ساده زیستی و مبارزه با کاخ نشینی و سوختن دل امثال منی که لنگ شاید چند قرانیم، کیلیویی چند ؟
به هر حال باید بین ما و اونا یه فرقی باشه دیگه !!!
اما نمیشد فراموش کرد
وقتی روی صندلی داغ نشسته بودی برای هم قطارانت اشک میریختی این چنین نمی نُمودی.
نامه حضرت امیر به عثمان ابن حنیف را حتما خوانده ای یا حتما در موردش شنیده ای. می دانی که حضرت در آن نامه بسیار تند با عثمان ابن حنیف برخورد می کند. و باز می دانی که تنها جرم عثمان این بوده است که در مجلسی آنچنانی شرکت کرده است. و باز جالب است که صاحب مجلس مرد بی ایمان و نا آشنا به حلال و حرام نبوده است. یعنی علت تندخویی حضرت امیر به عثمان حلال و حرام غذای آن مجلس نبوده بلکه علت، شرکت در مجلس "مترفین" بوده است.
قطعا عثمان ابن حنیف خدمات بسیار بیشتری از شما به اسلام کرده بود که حضرت امیر او را بدان سمت منصوب کردند، اما این دلیل نشد که حضرت امیر در برخورد با او مسامحه کند.
حرف آخر :
شب اگر سیر خوابیدی و دانستی که همسایه ات سرگرسنه بر بالین گذاشته، به اسلام و مسلمانی ات،شک کن.!
| + یکشنبه چهارم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
میگم خوشابه حال ما با این صدا و سیمای دموکرات مون که تا میبینه بیننده هاش به یانگوم " جان " چه علاقه وافری دارن .فرتی خودشو میرسونه کره و موج کره ای رو راست و ریس میکنه و "مدل و بازیگر" کره ای رو بیش از پیش محبوب !!! - حالا بماند از میزان هزینه های پرداختی و منبع این هزینه ها و ... -
نمیدونم چه سرّی تو کار این ایرانیا هست که تا یه سریالی از این جماعت چش بادومی پخش میشه ، مردم جلو تلوزیون میخکوب میشن - البته به غیر از تعداد معدودی که این بِـیــن سینما چهار رو ترجیح میدادن - صدا و سیما هم در فیدبکی بی سابقه که در آینده ای نه چندان دور به حول و قوۀ الهی با سابقه دار میشود - درست مثل پخش چندبارۀ آخرین قسمت یک سریال- جهت شاد کردن دل بیننده ها با سرعتی هر چه تمامتر !!- که کاش این سرعت را بعضی ها هم یاد میگرفتند - جهت مصاحبه با این بازیگر محبوب به کره سفر می نُمایند .
وای که ما چه جماعت بی درد و مرفحی هستیم که برای تفریح از بازیگران خارجکی مصاحبه میکنیم و دل خوش میداریم .
خدا این صدا و سیما را توفیق روز افزون عنایت نماید که حداقل به علایق و خواست مردم توجه می نُماید .البته بماند که تازگی تر ها به بعضی چیزها - همان ترویج ... - توجهی ندارد .
- هر چند اين حرفها ديگر تكراري است و فقط آنی که باید نيست .
| + شنبه سوم آذر 1386 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

