
چندي پيش طي طرحي ضربتي كه از طريق رسانه هاي جمعي به اطلاع عموم رسيد، مقرر گرديد تا جهت گسترش امنيت اجتماعي و ايجاد جوّي موافقتر با موازين اسلام در كشور ، مبارزه با بد حجابي آغاز گردد . مصاحبه هاي گوناگوني توسط سرداران نيروي انتظامي انجام گرفت و توضيحات مفصلي در رابطه با اهداف اين طرح ، مطرح گشت .
ماموران با ايستادن در سر خيابانها و معابر و گذرهايي كه امكان حضور افرادي اين چنين ( همان بد حجاب) وجود داشت و با تذكر هايي – در انواع گوناگون – در راستاي اجراي اين طرح تلاش نموده و از هيچ اقدامي در جهت هر چه بهتر پيش بردن اين امر فرو گذار نبودند . دوباره موضوع جديدي مطرح شد و خوراك خبري تازه اي به ميان آمد . پير و جوان صحبت از اين برخورد ها داشتند . عدّه اي مخالف و عدهّ اي موافق قضايا بودند.
جو حاكم در شهر ها براي عدهّء مخالف – كه متاسفانه كم هم نبودند – رعب انگيز شد و تردد ها با احتياط و ترس همراه .
رسانه هاي خارجي با پخش بعضي تصاوير سعي در نشان دادن سبوعيت ايرانيان داشته و ايران را دوباره به اتهام رعايت نكردن حقوق بشر زير سوال بردند ( ؟؟؟!!!)
مدتي گذشت ، اما مردم هنوز شكل ثابت گذشته را حفظ كرده بودند . طرح اجرائي ،به سكوني عجيب بدل شد و به همان شتاب آغازين پايان يافت . مبارزه با بد حجابي كم كم در اذهان مردم كم رنگ شد و بنزين در صدر اخبار رسانه ها قرار گرفت . اجراي طرح سهميه بندي بنزين نيز با مشكلات فراواني همراه بود و اعتراض مردم و بلاخص رانندگان تاكسي را بر انگيخت .
كارتهاي سوخت به سختي و با تأخير ( گاهي فراوان ) در اختيار صاحبان خودرو قرار مي گرفت . بنزين ، آزاد و به صورت غير قانوني و با قيمت هاي گزاف به فروش مي رفت .
تشكيل بازار سياه بنزين در پمپ بنزين ها ،فروش سهميه بنزين توسط صاحبان خود تاكسي ها و خودرو هاي عمومي ، افزايش تعداد خودرو هاي تك سرنشين ، سر
باز زدن تاكسي ها از حمل مسافران و در نتيجه ايجاد مشكلات فراوان در حمل و نقل مردم در سطح شهر و سنگين ماندن ترافيك از طبعات اجراي اوليه طرح بود.
مشكلات طرح تا حدودي شناسايي شده و دستخوش تغييراتي گشت ، اما همچنان بر نقايص زيادي استوار بود.
باز هم با گذشت زمان ، اين اكسير آرام بخش ،بنزين ديگر مثل گذشته بازار داغي نداشت ، و در اين فاصله هر كس به نوعي راه حل مبارزه با مشكل خود را يافته بود و بنزين هم به مشكلي ديگر از مشكلات روزمرّهء مردم اضافه گشته و با آن عجين شد .
در ادامهء طرح ضربتي مبارزه با مفاسد اجتماعي جمع آوري قليان ها و بهبود وضع چايخانه هاي سنتي قرار داشت.
يك مبارزهء ديگر براي رسيدن به وضعي بهتر !!!
اما باز به چه قيمت ؟
نمونه هاي بالا يك مشت نمونه خواري از تصميمات عجولانه اي است كه در اين آب و خاك شكل مي گيرد .اما وقتي ضعف فرهنگي و آموزشي در انتقال مفاهيم - چه انقلابي و چه فرهنگي- خود را در قالب هاي مختلفي مانند بد حجابي و استفاده نادرست از امكانات نشان مي دهد . تنها و صرفا پاك كردن صورت مساله نميتواند راه حل مناسبي براي از بين بردن آن مشكل باشد .
پ ن :
با سلام
به دلیل شروع امتحانات تا ۲۰ بهمن نیستم ...
دفتر کوچیک صورتی ام پر از واژه های پاک شده و نصفه ایه که هیچ وقت تبدیل به آوا نشد . گاهی اوقات چشمامو میبندم و انگشتامو روی خطوط برجستۀ دفترچه میکشــم. تمام کلمات روی ذهن خیس از خاطراتم تکرار میشن !
وقتی دونه های آب ، روی پوست کشیده و خشک صورتم تکرار دوباره بودن رو تجربه می کنن ، حس می کنم حاضر نیستم کلماتمو به هیچ چشمی قرض بدم ، هر چند می دونم ، هیچ نگاهی حاضر نیست لا به لای حجم وسیع کلمات پریشونم ، بی دغدغگی روزهای بی اتفاقش رو جا بذاره .
بعضی وقتها فکر میکنم کاش جای کلاس خط رفتن ، نقّاشی رو خوب یاد میگرفتم و تمام کلماتم رو به سبک آدم های اون طرف تاریخ نقّاشی میکردم ، تا کدری لهجه ام هیچ دل روشنی رو آزار نده . اونوقت یه دقیقه نه ، برای همیشه سکوت می کردم و از کنار تمام کسایی که غریبه بودنمو به بهانۀ آشناییشون به رخ بیگانگیم می کشیدن ، بی اعتنا .... رد میشدم و با سرخی غروب یه احساس ناب رو نقاشی می کردم ."شاید دیگه هیچ کس گناهم رو به پای حقارت واژه های بی تقصیرم نمی ریخت !"
پ ن :
- امروز یه نفر بدون اینکه بخواد ، پرتم کرد به گذشته ای که خیال میکردم ، فراموشم شده، امـّـــــا ... .
- این متن مربوط به تقریبادو سال پیش میشه .
- فقط تو رو به خدا حتی اگر من رو نمیشناسیدم ، هزار تا فکر بی خود و بی خیال نکنیـــد .
دی زور ِ فردا
با دستهایم
سطر به سطر خاک را جیــ ـغ می زدم
" هیهات مناالذلّه "
امروز ...
مرثیۀ خون ،
مرثیۀ ولی خداست
و طرحی از اندام عشق
بی کفن ، بی سر
با هنجرۀ خدا فریاد می زند
" کو توانی تا که حاشایم کند "
مدام این شعر توی ذهنم میچرخید که از شهر خارج شدیم .کم مونده بود به میعادگاهی که همه یه روز حتما اونجا میرن. دلم خیلی تنگ شده بود در عین حال از دیدن وحشت داشتم . دو حس کاملا متفاوت برای دیدن و ندیدن . اما خب یک ساعت پیش تصمیم گرفته بودم که با واقعیت کنار بیام . چیزی در حدود 10 دقیقه از راه باقی مونده بود. با یه نفس عمیق خودمو جمع و جور کردم و منتظر موندم که برسیم.
بلاخره اتوبوس وایستاد. باز فضای حاکم یه دست سنگین شد روی قفسۀ سینه ام و ، بغض !
هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که نرمی لبخند خیس خدا رو روی گونه هام حس کردم، پس هنوز دوستم داشت که آرزوم از لب دیوار دلم پرنکشیده بر آورده شد .
آروم به پشت سرم نگاه کردم، شنیده بودم آدم هایی که ترسی از رفتن دارن مدام به پشت سر نگاه میکنن . یعنی من هم میترسیدم ؟
- شاید ، شاید
ذهنم اونقدر مغشوش بود که تا چند ثانیه متوجه نشدم یه دختر بچه کوچولو داره چادرمو آروم میکشه که از حلوای نذری توی سینی اش بردارم ، وقتی با زبون شیرین ترکی بهم حلوا تعارف کرد نمیدونم چرا بر خلاف همیشه که چندان حوصلۀ بچه ها رو ندارم جلوش زانو زدم و آروم صورتشو بوسیدم .متعجب از کارم دویید پیش مامانش ، با خودم گفتم : " کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پاها بالهایش تحلیل میرود "
دنبال قطعه ای که مامان بزرگم توش آروم گفته بود گشتم . امیدوار بودم قطعه کناریش هنوز خالی باشه و بتونم دوباره -برای حتی چند دقیقه- توش آروم بگیرم .
آروم آروم جلو میرفتم و روی سنگ قبر ها رو میخوندم ،بعضی از سنگها خالی از هر نشونی بود . یهو دم پای شلوارم خیلی بی خود به یه قبر گیر کرد و کمی پاره شد . وایستادم ، به جایی که شلوار رو پاره کرده بود نگاه کردم،چیز منطقی برای این اتفاق پیدا نشد . نشستم ،شاید میخواست که یادی از او هم کرده باشیم . براش فاتحه خودنم و روی قبر رو که در اثر نم نم بارون گِلی شده بود پاک کردم . متولد 1356، تاریخ فوت 1376. با یه حساب سرانگشتی کوچیک به سنش رسیدم . درست توی 20 سالگی . در واقع من یک سال از اون بزرگتر بودم. دوباره با خودم زمزمه کردم " همه چیز نشانه است ، تنها کافیست عمیق تر بنگری ".با افسوس به راهم ادامه دادم .
قبر کناری پر شده بود. یه زن جوون با بچه اش ،خنده ام گرفت .آخه همیشه این حس رو داشتم که یه روز درست مثل همین زن میمیرم . حالا اون درست جایی خوابیده بود که یه روز من خوابیده بودم ، اما چقدر فرق بود بین خواب و من خواب او.
دوربین رو درآوردم که عکس بگیرم اما حس قشنگی بهم نداد ، گذاشتمش سر جاش .
نشستم کنار قبر مامان بزرگم ، هنوز بوی تنش رو حس میکردم، حرفاش تو گوشم مدام میپیچید و همینطور خنده های خودم از سادگی حرفهاش ، هنوز صدای ناله هامو وقتی بابا گذاشتش توی قبر میشنیدم .
یاد دایی عذابم می داد وقتی با اون ذهن مجنونش گریه میکرد و میگفت : "حالا که اون نیست من دیگه هیچ کسی رو ندارم " خیلی آروم گفتم مامان بزرگ ! دایی دیگه هیچ کسی رو نداره ها ،هیچ کس. یعنی الان داره چی کار میکنه ؟
دایی ، چند بار این کلمه رو تکرار کردم؟ نمیدونم .کلمه ای که هیچ وقت تعریفی ازش نداشتم و یا شاید بهتره بگم تعریفم خیلی متفاوت تر از بقیه بود. اما هنوزم دستای دایی تو ذهنم زنده است. دستایی که هیچ وقت حسشون نکردم و شاید تو وجود کسای دیگه دنبالشون گشتم .
دیگه خیس خیس شده بودم. هم از ذهن گریانم، هم لبخند خیس خدا .
زیر چشمی دنبال یه قبر خالی میگشتم ، اما اون دورو برا چیزی نبود . بلند شدم، چادرم کمی گلی شده بود ، اینجا چه حس بی تفاوتی به آدم میداد ، در قبال مشغولیت های ذهنی زندگی روزمره ات .
گشتم، اما قبر خالی گیر نیاوردم ، دست از پا درازتر، هلک هلک خودمو به اتوبوس رسوندم . قبل از سوار شدن دوباره به پشت سرم یه نگاه انداختم ، انگار اینبار هم میترسیدم. اما ترس از به جمع زنده هایی پیوستن که خیلی وقت پیش برام مرده بودن !
چیزی به آخر دستهای تو نیست
این جاده شلوغ یکجا تمام میشود
"محمد مهدی نجفی"
پ ن :
- این جمعه ام نیومدی .
دیوارُ دیوار ُ دیوار و سری سرد
و صدای هلهلۀ بارانی ِ چشمانی که چروک بود
رگ زمین گره میزدم بر خون آسمان
قلب ایمانم تند ، تند میزد
و حرمت فاصله ها ترک بر میداشت
سکوت !
رسیدن به نقطۀ حضیضی مطلق
و سنگساری از یک نگاه
که مشاعرم را خط میزد
پ ن :
- گاهی چه زبون ساده ای برای حرف زدن پیدا میکنیم . اما وقتی دلت نخواد کسی بفهمه که چته ... !!!
- خدایا تو که دوسم داشتی ، یادته ؟ ... خیلی پرو ام نه ؟ … میدونم .
- خدایا تنها ستارۀ آسمون زندگی من تویی ، چه به چیزی که میخوام برسم ،چه نه .
- خدایا پس اگر قرار نیست به چیزی که میخوام برسم ،این بغضو تو ، توی نطفه خفه کن .بذار مثل همیشۀ
تنهاییام توی تنهاییم، تنهای تنها غرق بشم .
- خدایا خیلی تنهام ، خیلی ... تو تنهام نذار ... تو تنهام نذاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار