
"عروس باد كه باشي
دست ها نه به پوشاندن
كه به پرپر كردن
بر گرد تو حلقه مي شوند
از پنجه ها پرهيز كن ! "
در اين جهان هيچ چيز عاشقانهای وجود ندارد. همه چيز توهّم است؛ همه چيز. اين نهايت خوشبينی و مدارا کردن با چنين جهانی است.
برشت در اپرای ماهاگونی نوشته بود: "این جهان ارزش گریستن هم ندارد." شاملو نوشته بود: "عشق؛رطوبت چندش انگيز پلشتیســت؛
و آسمان سرپناهی؛ تا به خاک افتی و بر سرنوشت خويش گريه ساز کنی."
من اما حرفی نمیزنم. تنها می گويم: خستهام؛خيلی خسته. مینشينم. با ليوانی چای سرد در دست، به تماشاي ديوار سفيد روبرويم،
كه تنها شباهتش به ذهن من ، تار عنكبوتي ست پاره و تَــركهاي عميقي كه من را به گذشته اي نخ نما پيوند ميزند.
من نشسـته ام ، تنــ ها
همیـن جا
،
کنـار تـو *
و گُناهم نیـز
و ؛ دلـ ـــ ـم
شاخۀ خشکیدۀ درختی؛ خیــ ـــس !
تنهائیـم را مَضــ حَـکه می کند
و من
بی اعتنــا ؛
بر شاخۀ دستـــ ـهای خدائی تـو *
تاب می خورم
______________________
* : تو ؟
ميداني ! هيـــچ كس ، درد مرا نخواهد فهميد . من ؛ درد خويش را با خود به گوري تاريك خواهم برد . گوري كه تنها همسايگانش خداياني مهربانند و مرا تا روشني گورم تنها نخواهند گذاشت.
پ ن :
- هميشه ، عاشق لحظه هائي بودم كه آروم ، ولي پر ابهت اند. مثل لحظه اي كه روي پلي وايستادي و يه چيزسبك مثل يه " پر" رو رها ميكني تو فضـا، و اون پر آروم و پر ابهت روي زمين ميشينه .
- چند روزيه كه دارم خودمو با آهنگاي EL ROMAN خفه مي كنم.
- حالم خوب نيست ؛حالم اصلا خوب نيست
- چند روزي ست كه سرم درد ميكند ، اين را كاملا احساس ميكنم . در تمام طـول عمر خود هميـشه به زندگي ام پشـت كرده ام ، اين را نيز كامــلا احســاس ميكنـم.*
*خدايا من كه ساخته بودم ... چرا دوباره اين چنين مي سوزاني ام ؟
همه چيز درست مثل سمفوني بي رنگ احساست بر مدار زمان حك شد .امـّا من كه گفته بودم حسرتم از روزهاي رفته تنها قطره اشكيست بر رد پاي نجواي آخرت و ديگر هـيـــــچ .پس چرا هنوز از زمان ِ بي زماني مي نالم كه هرگز از مجاز خود به واقع بدل نشد ؟ چرا هنوزچشم بر پنجره اي كوچك اما دلنشيني دارم كه چشمانت را بر سياهي لحظه هايم بدوزد ؟ چرا هنوز نقاشي طعم نگاه باراني ات را در سطر سطر نيمه سيبي گاز زده بر آينهء صداقت مي آويزم ؟ چرا هنوز بر حساب همان منطق بي منطقي باورم بر اين است كه " آشنايي نه غريب است كه دلسوز منست ؟ "
آي ! منم تنها عابري از كوچه پس كوچه هاي مه آلود ابهام ؛ مي شناسي ؟ "ه " " چه تمناي محالي؛خنده ام مي گيرد "
غريبه اي كه در مه گم شد ، و سالهاست روايت حضورش را بي پروانه مي سوزد