تبليغاتX
.. پـ‌رت‌ترین گوشـ‌ه‌ی شــ‌ب



.. پـ‌رت‌ترین گوشـ‌ه‌ی شــ‌ب

اگـر چشـ ــمــانــت ؛ سـرنـوشت مـن نــ بـا شـد ؟!




 

 

 آيندهء مبهـــم آرزوهايم مشق يك صفحه آشفتگي است و من هنـــــوز در ؛ منــ ــم .

 

پ ن  :

- هيچ چيز هميشگي نيست .

- حال يه مادري بده ... براش از ته دل دعا كنيد .

- نيستم ؛ اما نميدونم تا كي ... عفوم كنيد !

 

- بهارتون سبز

 


+ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

 

 

 

                                                                      

 

 

 

 

* این عکس رو خیلی دوست دارم . یه تیکه از یه روزنامه است که از پنج سال پیش لای کتابام نگهش داشتم.

 

 بعد از دیدنش حستونو بهم بگید .

 


+ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

 

دیـگر  پـ ـای  رفتنـم نیـست 

 

                             تـو   ؛   بشکــن !  

 

 

 

پ ن :

- دلـ ـ ـ ـ ـم  ......   ؛   دلـ ـ ـ ـ ـم  ؟!!     

-  آه ، یـادم آمـد ؛ دلــــــــــم   .

 

 


+ دوشنبه بیستم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

 

خدايا ! ؛ چرا اشكهايم هنوز قاب احساس پاكي را مي جويد كه در جادهء دلتنگي جا ماند ؟

 

 

العجل عجل يا مولاي يا صاحب الزمان...


+ شنبه یازدهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~





 

 

سايهء سرد وجودم تن گرم نگاه تو را بي هيچ دريغي مي جويد و من هنوز بر سر عهد خود عهدت را زمزمه مي كنم .

"يا حَيًّ قَبلَ كُلِّ حَيّ ْ و يا حَيًّ بَعدَ‌ كُلِّ حَيّ ْ و يا حَيًّ حينَ لا حَيّ ْ يا محيَّ الموتُ و مُميتَ الاحيا"

 

عهدي كه آيات عشق تو را مي جويد.


+ شنبه یازدهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

وقتي با طرحي از رنگ سرخ

در ميان تابلوي سفيد و پاك  نگاه تو

رسمي از يك خون دل مي شوم

باز هم اين منم كه بي واژه تر از هميشه

در هق هقي بي جان

تو را بغض ميكنم

 


+ شنبه یازدهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~





 

تمام احساس زيباي بودنت

در ازدهام اين فاصله ها

 از ميان انگشت هايم

 به زمين ريخت !

و من ... !

           آري ؛ من

                                    شكستم از خود....

 


+ شنبه یازدهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~





 

حال ندارم . دلخورم . دلگیرم . دیوونه شدم. زده ام به سیم آخر..... میشنوی ، میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مُــــــــــــرد ؛ به همین راحتی !

- مرگ آسونه ، آسونه .. به خدااااااااااااااا آسونه.

دارم دیوونه میشم . دارم دیوونه میشم. دارم دیوونه میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

خدایا آروم گریه کرد . خیلی آروم.

آیینه مسخره ام میکنه... چرا نمی خندی ؟ گریه کن عوضی ؛ گریه کـــــــــــــــــــــــــــــن.

دلـــــــم گریـــــــــــــــــه می خواد. دلم فقط گریه می خواد.

 


+ جمعه دهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

ممنون از پدر خوانده ،

۱- یک گربه ، یک مرد ، یک مرگ . اثر : زولفو لیوانلی .

خوب به نظرم خیلی کلیشه ای اومد داستانش ، داستان تکراری عشق و عاشق و... . البته نه اینکه نخونده باشم از این داستانا ؛ اما الآن که پیر شدیم به مزاجمون خوش نمیاد.اما خط آخر داستان خیلی جالب و ساده بود " تازه خوشبختی هم که می گویند باید همین باشد ، کمی امنیت؛کمی دلتنگی "

۲- سرنوشت . اثر : تئوفیل گوتیه .خوب داستانش خیلی ابتدایی بود و اصلا تو ذهنمم جلو نمی رفت فقط تونستم تا چن صفۀ اول بخونمش.

۳- زبان تصویر. اثر : جئورگی کپس.بیشتر به درد بچه های گرافیک میخورد . به خاطر همین فقط به عکساش نگا کردم و محترمانه به برادرم تقدیمش کرد.

 ۴-پدر مادر ما متهمیم . اثر : دکتر علی شریعتی .متاسفانه تو نمایشگاه مطبوعات به همراه مداد فشاریم گمش کردم و نصفه موند.( بابام هنوز نمیدونه ، بدونه پوستم کنده اس )

۵- دیکشنری . اثر : سلیمان حییم .فرقی نداره هر نوعیش . به هر حال من هیچ وقت نتونستم با زبان خارجکی ارتباط خوبی برقرار کنم .خوصوصا اینکه این ترمم استادمون با بی انصافی کامل بهم 15 داد ، در صورتی که حداقل 18 میشدم.

اما کتابی که 5 بار خوندمش ولی هر بار اسم نویسنده اش یادم میره : دالان بهـشت .( سحر بهم گفت : نازی صفوی )

دعوتیا : البته قبلش بگم ، هیچ کس مجبور نیس . این یه دعوت ساده اس.

۱- خواهرم مریم ( همیشه ساده می بازد )

۲- سحر ( perspective)

۳- شنتیا ( سایه ای در بعد از ظهر پائیزی )

۴- : مســـافر : ( کـاکـتوس  )

۵- جناب خیر خواه ( داس و قلم  )

پیشا پیش ممنون.


+ پنجشنبه نهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

شانه ام زیر بار گره زلف های تو شکست !

بگذریم ...

اما نه !

لااقل بگو ، " با رویای هزار تکّه ام چه کنم ؟ "

دلم گرفته یه جوریم. خب چیه ؟ دلم گرفته دیگه ؛ یا اینو هم اجازه ندارم ؟

نمیدونم چمه ، اما هر چی که هست شاد نیستم. گفتم بیام بشینم اینجا ، شاید با تیکه پاره کردن کلمات بتونم به علت این همه دلمردگی پی ببرم.

چن وخ پیش با خودم فکر میکردم ذهنم زیادی از حد تو یه برهه ( مطمئن نیستم برهه رو درست نوشته باشم ) از زمان گیر کرده و داره کم کمک می گنده. سعی کردم عوضش کنم. و خوب این مساوی بود با مسخره شدن بعضی چیزایی که یه مدت رو به عنوان ارزش باهاشون زندگی کرده بودم. اما حس کردم ارزشش رو داره . شروع کردم. تا یه جاهایی خوب بود اما به بعضی چیزا که رسیدم دیدم خیلی ریشه اش قویه و نه اینکه نشه اما خیلی وخ می بره .

بعضی چیزا خسته ام کرده بودن ، عوض نمی شدن . یا شایدم بهتره بگم نمی تونستم یا اصلا دروغ چرا نمی خواستم که عوض بشن.

ول کردم همه چیو . با خودم گفتم :"خودتو گول نزن ؛ نمیتونی ... باور کن نمیتونی." به کسایی فکر کردم که خیلی راحت تو این دنیا دارن زندگیشونو میکنن و هیچ اتفاق غیر عادی ام براشون نمیافته. با خودم گفتم چرا من جزو اونا نیستم ؟ چرا تمام زندگی من پر از چالش بوده ؟ پر از ماجرا ؟ تا میخوام کمی ؛ فقط کمی مزّۀ آرامش رو بچشم ، دوباره یه اتفاق جدید توی هر زمینه ای از لاکم بیرون می کشدم.

اه ... حس میکنم دارم ارجیف به هم میبافم ، مثل همیشه . دوم تیر بود فک کنم ، طرفای ساعت 1.5 - 1 شاید ، بگذریم ، بگذریم.

حالم داره از آهنگ رومئو و ژولیت + زندگی به هم میخوره. روزهای سختی رو میگذرونم. خیلی سخت . هر چند تا بوده ؛ برای من یکی همین بوده.

خدایا شکرت.

 

 


+ پنجشنبه نهم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~





 

 

کسی سیاهی مرا نمی بیند

من ؛ مدتهاست که زیر سایۀ توام *

 

پ ن :

- اول بگم ، کامنت دونی رو باز گذاشتم. از بس این ایزد گور بانو  و ж ‌وحشــــىــــىـــــی ж و یه سری از این سریای بالایی غر زدن . دی :

زیر اون برف و بوران دیشب گیـــــــــــــر دادم که نه دیگه نمیشه و باید یه هندز فری تازه بگیرم که خوب باشه، خراب نشه ،سیمش نخی باشه نه پلاستیکی ( انگار لباسه !!! ) و گوشو اذیت نکنه. خلاصه وارد پاساژ ونک شدیم و جناب فروشنده آمدند و در انواع مختلف از اونا که بالا نوشتم معرفی نمودند و ما نیز یکی را که گویا تازه وارد بازار شده بود را انتخاب نموده و تست زدیم . هیچی دیگه چشتون روز بد نبینه خواستم زرنگ بازی در بیارم و از گوشی درش بیارم ، زد شکست !!! . منو میگی )-: ... خلاصه 10 تومنم بابتش پیاده شدیم. ستـــم از این بالاتر ؟؟؟؟ . جالب اینکه جناب فروشنده کم مونده بود کتـــکم بزنه !!!!!

- چند روز پیشا که با یکی از این نماینده ها حرف میزدم. طرف اونقدر رله بود که فقط مونده بود عکس یادگاری باهام بندازه !!!

بعد یاد یه حرفی افتادم که تو دلم به یکی از این اطرافیانم زدم و بهش گفتم این بی ادبیاش از بی سوادیشه . حالا میبینم طرف بالایی 3 تا دکترا رو یدک میکشه باخودش .. اما هیـــــــچ دسته کمی از این پائینی نداره.

- حالم دیگه از این انتخابات مزخرف به هم میخوره ، یه سری ... که فکر میکنن مردم خرن .

همین چند روز پیش یکی آورد که این مقاله رو چاپ کنید . حالا عنوان مقاله چی بود ؟ جوانان و زندگی!!! . بابا ! خیال خام نکن ، اینا به فکر جوونای مملکتن. خدا تومن پول میدن که مقاله شون تو روزنامه چاپ بشه که شاید چنتا از این جوونا بخونن ، حالا روشون تاثیر بذاره ، نذاره ، برا تبلیغات نیست که !!! زبونت رو گاز بگیر .

- دیروز کارت تبلیغ یکی از این خانومای کاندیدا رو دیدم که به اسم دوم خردادی گرایی چادر از سرش برداشته و مانتویی شده . آخه جوونه امروز به مانتو بیشتر علاقه داره دیگه . چی کار کنیـــــــــــم . ؟ شد جریان تبلیغات یکی از این کاندیدادا های ریاست جمهوری .

-توی یکی از این مصاحبه های مطبوعاتی خبرنگار یکی از این نشریه ها کنارم نشسته بود . قبلا یکی دوبار دیده بودمش. با بچه های دیگه مشغول حرف زدن بودیم. که یهو سلام و احوال پرسی کرد و اینا ... تو رشته ات چیه ، من رشته ام چیه و اینا ... بعد من کنجکاو که این از کجا رسیده به اینجا ؟ پرسیدم :

- شما که این رشته تحصیل نکردین آیا دوره دیده ای ؛ آیا ؟

-اون : نه .

-من : !!! .

- دوباره من : خوب پس حتما آشناتونه طرف (-: .

-اون : نه .

-من : !!!!! .

- دوباره من :خب پس چطور شد که اینطور شد !!!! ؟

اون : هیچی توی نمایشگاه مطبوعات ، یه فرم پر کردم ...بعد یه مدت بهم زنگ زدن که بیا سر کار !!!

- برای خودم و هم رشته ایها و همکاران عزیز متاسفم .همین .

- داره بارون میاد . میرویم که خیس شویـــــــــــــم .

- امروز یه چیزی رو فهمیدم و خیلی متاسف شدم . میدونم آخرشم تنها این منم که مقصرم.اینو نوشتم که اون روز بهش اشاره کنم بگم. من میدونستم.

- یه چیز دیگه اینکه ، چون خیلیا فکر میکردن که من پسرم ؛ اینجا رسما این موضوع رو تکذیب می کنم.

- خدایا ! من که ساخته بودم ، چرا دوباره این چنین می سوزانیم ؟

- وااااااای چقدر حرف زدم.

* خدا


+ سه شنبه هفتم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

 

 

آسوده باش نازنیــن

تا شیشــه ای هست

خیسی باران

بر تـو ؛ رخنه نخواهد کرد !

 

- مدت هاست که آزموده ام ؛تنها سراغ خود را از این دل بگیرم.

- باز هم بی هیچ ضرورتی هوای دلم ابریست.

- "عرش را به لرزه در آورده ام!

خدایم اما در عجب است که از چه رو

همچنان بهشت را در گره کهنۀ طناب دارم جستجو میکنم !"

 

- این روزا رو دور تنـــد افتادم ، سیستم نظر دهی رو می بندم . شما با من اذیت نشید .

- انگار باید اینجا جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بزنم که من پسر نیستم...

 


+ دوشنبه ششم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~





 

احساس بيگانه اي تمام وجودم را فرا گرفته و مرا تا عمق ثانيه هاي پست بي كسي مي كشاند .

و من؛ در کنج خلوت خود بیگانه وار نشسته ام... هنوز.

 

- صدای بوق بوق میاد و با این آهنگ غریبی که توی هد ست پیچیده قاطی شده ،و هیچ رابطه ای رو ایجاد نمیکنه ... وقتی با منجنیق ِ بی رحم زمانه به پست ترین و دورترین لحظه های زندگی میرسم با چیزی جز یک حوصلۀ غلیظ و" خدا " آروم نمیشم. و تنها میتوانم این را درک کنم که من هنوز گنه کارم .

- گاهی اوقات با خودم فکر میکنم یعنی اگه یکی تا حالا دندون درد نگرفته باشه ... " نمیتونه اونو شرح بده ؟ ! "

- بعضی حسا و چیزا - که از دیدن یه چیز و یا بودنش به آدم دست میده - مثل دریافتای درونی قابل گفتن نیست ... مثلا وقتی که پسر یک و نیم سالۀ برادرم مُهرو میذاره جلوش و سجده میکنه ...یا ، حالا و حس ِ من ... یه چیزای کاملا شخصیاً ،مال خودت و خدای خودت . نمیتونی تعریفشون کنی ... چون لفظ و واژه ای براش نیست ، چون از راه دله نه عقل ...

."- " بن بست ، ماندن است و رسیدن بهانه ای ،ابهام کوچکی است به سمت کجا شدن

- "چقدردردناك است وقتي ما آدمها به اندازه حرفهايمان نيستيم"

پ ن :

و اما "غریبه ای از مه" ، این اسم مربوط میشه به سه سال پیش که من اولین وبم رو توی پرشین بلاگ باز کردم و بعد به دلیل مشغله های زیاد پاکش کردم.بعد از اون ننوشتم تا اینجا !!! که دوست دارم اسمم رو این بدونین. چون یادمه برای انتخابش خیلی زحمت ها کشیدم. اونم از اینجا که یه بار یه جا دیدم نوشته "غریبه و مه" اول آیدیش رو ساختم بعد خیلی شانسی شد "غریبه ای از مه" و موند.چیز خاص دیگه ای در این مورد یادم نمیاد ؛ جز یه سری چیزای بی اهمیت .

* عنوان یه تیکه از مناجات "شهید چمرانِ" که خیلی دوسش دارم.

 

 


+ یکشنبه پنجم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

 

دلتنگم

                          همین ... !

 

 

پ ن :

- من تا اطلاع ثانوی یک احمقم ، و تغییر موضع نخواهم داد./

- زین پس مرا با نام "غریبه ای از مه" بشناسید . دادن هر گونه توضیح من باب تغییر نام، از توانـــــــم خارج است.

- چون خيليا توي كامنتاي مخفي و غير مخفي ، ازم خواستن بگم چرا "غريبه اي از مه " به همين دليل توي پست بعدي بهش اشاره ميكنم.

- اين روزا سرم خيلي شلوغه ، بر ميگردم، به زودي .

- پایان ./

________________________

 

اينم به خاطر بانـــو ي عزيز 

 

هر چي فكر كردم ديدم زياد اهل ابراز اين جور احساسات نيستم ؛ اونم تو خيابون !

پس نتيجه ميگيريم :

 

1-       مانـي، پسر كوچولوء برادرم .

2-       هيچ كس، به توان دو .

 

كسي ،دعوت نيست. بازي تمام شد .

 

 


+ جمعه سوم اسفند 1386 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~