از بس چشم به راهت دوختم
سیب چشمانم گندید !
پ ن :
- چند دقیقه ای میشد که بهم زل زده بود . وقتی از سنگینی نگاهش ، چشم به چشماش گره خورد . خیلی بی مقدمه پرسید ، چن سالته ؟
یه نیمچه لبخندی زدم گفتم... فک کنم ...22 یا 23 .
از جوابم خندید ، و بازم پرسید : به نظرت من چن سالمه ؟
از جواب دادن بهش تفره رفتم ... خودشم چیزی نگفت.
یه مدت بعد خیلی زیر زیرکی نگاش کردم... صورتش چروکیده بود و بهره چندانی از زیبایی نبرده بود . ساده لباس پوشیده بود . چادرش رو مدام جلو می کشید . از وضعیت ظاهر ش معلوم بود ازدواج نکرده. رد نگاش رو که گرفتم چشمم به انگشتر دختری افتاد که کنارم نشسته بود . چقدر فرق بود بین اونو و این ، از هر لحاظ . وقتی دختر کناریم پیاده شد ... نشست کنارم و فقط یه چیز گفت : چرا آدمها اینقدر ظاهر بینن ؟

- حس بدی دارم ، چند روزی هست که دارم فکر میکنم اتوپیایی که از زندگی ساختم رو دور بندازم و برم سراغ واقعیت . زور که نیست ! .. هست ؟ وقتی نمیشه و نمیخواد .. نمیتونی مجبورش کنی. اصلا مگه مجبور هم میشه ؟
تصمیم گرفتم مثل یه دختر خوب برم بشینم ور دل مامانم ، و تنها مشغله ذهنیم این باشه که یاد بگیرم چطور غذا می پزن !! جدیدترین مدل های آرایش چیه . چی کار کنم که بتونم....!!!
گور بابای کار و درس و آینده و علایق و مدینه ی فاضله ای که امیدش را داشتیم !!!
قشنگه ، نه ؟
ساده و بی دردسر ، روزمرگی توش موج میزنه . به نظرم کافیه. البته این وسط میمونه آموزش بچه داری و ... که فک کنم زمان به مرور اونو هم یادم میده .
| + سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
افتاد !
به زیر قدمهای عابری بی اعتنا
که تنها بهانه اش
عبور ، بود
پ ن :
- اگه یکیو دوست داشته باشی هیچ وقت انکارش نمیکنی ، اگر نه به دوست داشتنت شک کن .
- من با تصویر درون آیینه زندگی میکنم. درون آیینه ام را بنگر .. !
| + سه شنبه بیستم فروردین 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

