دکتر گفت: سرطان گرفته ، سرطان !
یاد عید می افتم، یاد روزهایی که همبازی دوران کودکی هم بودیم. روزهایی که محمد موهاشو شونه می کرد و می گفت : "محسن !" بزرگ که بشی دخترا ...
عید امسال دیدمش... همین امسال !
چقد گفتیم و خندیدیم ، چقدر آهنگ ریخت تو گوشیم و چقد سر به سر هم گذاشتیم. چقد بهش گفتم محسن زیادی تپل شدیااا.
خدایا !
صدامو میشنوی ؟ ... آره ؟ میشنوی؟
ببین دارم بهت التماس می کنم ،ببیــــــــــــــــــــــــــــن
تو رو به فاطمه ی زهرات برش گردون. خدایا مگه چن سالشه ؟ خدایا ، خدایاااااااااااا ، خدایا بذار بزرگ بشه ...
بذار بزرگ بشه .
| + جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
" ناراحت شدن از یه حقیقت تلخ ؛ بهتر از تسکین پیدا کردن با یه دروغ احمقانه اس . "
پ ن :
- حالم از بشرهای دو پایی مثل تو که قربانیان معصومی برای خندیدن پیدا می کنند به هم می خورد.کاش امروز صبح انزجار را از چشمانم می خواندی.
- خدایا ممنونم . حس رضایت عجیبی دارم. خوشحالم .. خیلی . و خوشحال تر از اینکه هیچی نمیتونه این خوشحالی رو ازم بگیره و ناراحتم کنه. حتی حضور بی موقع و دروغ ... .
- دزدیدی ... اما چشم خدایت شاهد این دزدی بود.
- بگذریم.
| + یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
باز من در بستر زمان پژمرده ام
وجودم پوسته ی خالی تنهاییست
و هوای درونم پر از تکرار قصّه ی دردهای "تو"
فریادم از درون سکوت می بلعد
خروش درون می سایم بر دیوار ِ سخت لحظه های تلخ
ببین بانــــوی آب !
ببین که اشک چگونه با گونه ی تَــــرَم - از هــ ــ ـراس نبودنت - عشقبازی می کند
ببین که آسمان چگونه بر ستون های درد ایستاده
ببین که دستهایمان چگونه از گور زندگی بیرون مانده
ببین که بی "تو" بـازوان استوار علی چگونه بی تـکیـــه گاه مانـــــد .
آه ؛ فاطمه !
فــاطـمــه !
فـ ـاطـمـ ــ ــهـــــــ !
بر من ببخشای
| + جمعه هفدهم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
خدایا ! بار سنگین نداشتنت بر پیکر هنجـــره ام سنگینی می کند.
خدایا ! برای توام غریبه شدم ؟ دیگه تحویلم نمی گیری !
باور کن ، تن ٍ خستم ، خسته تر از اینه که بخوای از آغوش سبزت بیرون بندازیم.
پس بغلــــــــــــــــــــــــــــم کن ... مثل اون روزا ... محکــــــــم ،
نذار بی افتم... نذار.
بگذار بی نیاز از امروزیان با " تو " فردایم را بسازم ...
| + یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
همچنان بر حماقت خویش تا اطلاع ثانوی پافشاری می کنـــــــــــــــــ ــــــــــ ـــــــــــــــم.
پ ن :
- خوشا به حالت؛ بزرگ شدی اما دلت هنوز به اندازه ی کودکیت کوچک است.دلت پای دلم را لرزاند.
- خدایا ! دل کودکی ام را می خواهم. همان دل که حتی اگر مقصر نبود؛ طاقت قهر نداشت.همان که بی توجه،منت کشی می کرد.
- این روزها آنقدر بی حوصله ام که حتی برای سایه ام نیز شانه بالا می اندازم.
- بی توجه به منصب اجتماعی، حتی اگر لباس از تن بدر کنی ؛ باز هم عدالتی نیست. پس چه مرضی است این عدالت گردی ِ ما ؟
- گوشی برای نصیحت نـــــــــــدارم.
| + جمعه دهم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
زندگی همین است ؛ تصوراتی حقیرانه از "ایکــ ــاش ها" ، "امّــ ـــا ها" ،"اگـ ــر ها"و "شــ ــ ــاید ها" ؛
همـــین !
- "بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به روی رسوایی بگشاید ؛ هرچند که آنجا جز پشیمانی و رنج چیز دیگری نباشد.
آرامش را به بهای کوری چشمانت تحمل مکن ... "
دکتر علی شریعتی
- اگر این روزها پودر" لباس شویی " یافتید .. دو دستی بچسبیدش که کیمیایی است که به جرگه ی کالاهای گران قیمت پیوسته است.
| + سه شنبه هفتم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

این روزها
از بار غم است
که چرخ زندگیم شکسته
بیا !
بیا و مرا به سرزمین آفتاب ببر
به ساحت چشمانی
که شفافی باران را
بر باور من فریاد زند
به اندام نارس ترین میوه ها
که عشق را
در تابستانی داغ
به انتظار نشسته اند
بیا !
بیا و مرا تا سجّاده ی یاس بدرقه کن
بگذار تا بی پناهی چشمانم
پشت پرچین صدای تو
پنهان شود
بگذار تا در صلابت دستانت
از نو جوانه زنم
بیا !
بیا و بگذار در شریان پر پیچ و خم این تن
حیرت حضورت را بغض کنم
| + جمعه سوم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

مـانـی عزیزم !
عمّه به داشتن برادرزاده ای مثل تو افتخار می کنه .
"لمس بودنت مبارک"
بقیه عکس ها رو توی ادامه مطلب ببینید
|
+ چهارشنبه یکم خرداد 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

