تبليغاتX
پرت ترین گوشه ی شب..

 

 

                            

 

 

خدایا !

 با تو هزاران عهد بسته ام و هزاران بار عهد شکسته ام.

با من یک عهد بسته ای و با هر عهد شکستنم .. شکسته ای !

 

 

پ ن :

 

- این روزا خیلی دلم میخواد جشن روشن ستاره ها و رقص ماه رو به تماشا بشینم. چرا ؟!

- کوه ها تو فاصله سردن .. سرد !   

 

 

 

 

& شنبه بیست و نهم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

شکیبایی .. چه شکیبا رفت !

 

 

پ ن :

 

چشمان من به راه تو نيست ...

       

                 به نام توست !

 

& شنبه بیست و نهم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 

گیجم ... و از حضور پنجره، مبهوت. من این فصل داغ را دوست ندارم، گیجم می کند. از صدای کفش های مردادی اش می هراسم، مردادی که آیینه را از باورم گرفت.

گوشه ی اتاقی گیج می گنجم.درخت بی ریشه ی من به اوج چشم دوخته، امّا شاخه هایش در هوای گیج زمین نفس می کشند.

چشمانم رنگ ها را انکار می کنند و در شتاب این گذر بر حساب سیاه و سفید زمان اصرار !

نیستی ! باور کن . نمیخواهی باشم، می دانم .اما  تو  کجا نیستی و من کجا نباید باشم !

 

تلفظم کن، از میان هزاران واژه ی بی مفهوم؛ مرا بخوان !  تا از میان دلهره ی این حروف دلواپس، دریچه ای تازه بسازم.

 

& سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 

میشینم .پشت به آیینه  ...             

سعی می کنم یادم بیاد که تاریخ دقیق روزشمار ذهنم رو چه عددی وایستاده... یادم میاد....خوب یادم میاد.

ایام هفته رو میشمرم ؛ سه شنبه ... سه شنبه ... سه شنبه ... سه ... بازم سه شنبه ؟

 

سه شنبه !

دارم فکر میکنم ، به، سه    شنبه . به سه شنبه هایی که فکر کردن بهشون به راحتی تلفظشون نیست.

خیلی دلم میخواد باور کنم که سه شنبه ها برام مهم نیستن. اما بازم چشم می افته به ذهنم..

سه شنبه ها،  مهمن ... اما ... !

 

تبسم میکنم...درست مثل هلال یک ماه نو .. چشمامو تنگ میکنم... نگاهی دوباره میکنم... اما بازم همه روزا

سه شنبه اس... خاکستری ، مثل من !

 

 

پ ن :

- انگار چاره ای ندارم، جز نوشتن !

و خنده ای هر باره به حماقت دستانم در باور این جمله که "اینبار آخرین دفعه است !"

مدت هاست که افسار قلم شکسته ام پاره شده .. مدّت هاست !

 

 

 

& دوشنبه هفدهم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

احساس پوچی دارم... و این حس درست وقتی زاده میشه که ظواهر یه امر بریزه و تو واقعیت پنهان رو در موردش ببینی. بغضم گرفته، کاش یکی پیدا می شد یه سیلی محکم می خوابوند تو گوشم..کسی هست؟خواهش می کنم.

 

یه روز یه دوستی بهم گفت: دختر جون، مخالف امواج دریا شنا نکـن، انقد خودتو اذیت نکن. مثل همه شو، با یه زندگی معمولی.... معمولی ؟

دیروز خواهرم اومد یه نگا به گوشه ای که نشسته بودم انداخت و گفت: همیشه اهدافت رو نزدیک انتخاب کن تا بتونی بهشون برسی، این از جملات قصار خودته.

بهش می گم: "سنگ با سنگ گرفته پیوند...؟!! "

از ته دل می خنده و میره !

می خندم و زیر لــب میگم :

                           "ماه زیبایی خودشو با تو تقسیم کرده  و آسمون تنهایی شو با من" .

 

چشم می افته به ستاره های بیتاب. دلم هیچ ستاره ای نمیخواد !

 

پ ن :

 

- این روزا دورو برم پر شده از آدمایی که مثل یه پیام بازرگانی، میان چند دیقه از خودشون مثل یه کالا تعریف می کنن و   میرن. اما هیـــــــــــــــــــچ کدومشون نمیپرسه ،این مدت.. نگاهت به کجا خیره بود؟(آنچه یافت می نشود آنم آرزوست)

- فردا عصر ، مسیر زندگیم معلوم میشه. دعا کنید اون وری بشم.. من این دنیا رو دوست ندارم... هر چند !

-  یه سوال (؟)... یعنی انقدر غیر قابل فهمم که همیشه تنهام ؟

- اگر اشتباه نکرده باشم ۲۳ ساله شدم .

 

& یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

                                   

 

" زیبــاتــریـن تولــ ــدها شب آغازیـن بی دغـدغه مانـدن در گهــواره است " *

 

امسال بر خلاف عادت همیشگی و شاید فقط محض ایجاد یه تنوع توی این وبلاگ غمباد گرفته خواستم یه تولد کوچولو گرفته باشم.

                                                " پــس تولــــــ ــــــدم مـبــارک "  دی:

 

- البته لازم به توضیح است که چون در منزل ما همیشه بر سر تاریخ تولد اینجانب اختلاف نظراتی هست (مامانم میگه ۱۰ تیری - بابام میگه ۱۱ تیر ) به همین منظور ما، مابین ۱۰ و ۱۱ تیر گیر نموده ایم. چون علاقه به شکست دل هیچ کدام از والدین گرامی را نداریم. از خویشتن مایه ای بس بزرگ گذاشته و هر دو روز را تولد خود اعلام می نماییم.باشد که رستگار شویم(به قول یه نفر... چه ربطی دارد ؟!!!)

- تولد و حضورمون رو بعد از خدا مدیون مادرانمون هستیم. برای سلامتی همه مادران دنیا دعا کنیم. 

- به گمانم برای اولین بار ما مطلبی بدون ابهام نوشتیم. خوش به حالمان .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* حیدر زاده  

 

& دوشنبه دهم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

                                                                                    

 

نه! سعی بی خود نکن، چیزی به آغاز بلاهت دوباره ی من نمانده و تو هنوز پشت همان آینه ی لعنتی که نگاهت را از من دزدید جامانده ای.

ببین؛ ببیــــــــــــــن برای چشمانم، نگاهی باقی مانده ؟ نمانده لعنتی، نمانده. باور کن، درست روزی که تاریکی ها رنگها را انکار خواهند کرد، من نیز تو را. باور نمیکنی ؟ دستهایم را باز بگذار تا ببینی میان تلفظ دو هجای مکرر این روزگار- سلام و خداحافظ- کدامین را به امتداد جاده ی مبهم زندگیم پیوند خواهم زد.

وقتی میان کوچه نام خدا را با زیباترین ترانه ی خاموش خود جار زدم و در شگفت از هیبت سکوت، زمزمه -های یکریز آن سوگند دروغ را هجی کردم، نامم را در انتهای همان کوچه های گرسنه تکرار خواهی کرد، تکرار .

امروز آنقدر بزرگ شده ام که بدانم بزرگ شدنت زاده ی چند واژه ی پست چیزی بیش نیست.گمانت از مجسمه ی بلاهتی که ساخته ام بهانه ای برای تجربه ی دوباره ی این فاصله ها باقی مانده ؟ نمانده لعنتی، نمانده. احساس پوچی سالهاست که در من زاده شده ، در تو نیز دیر یا زود زاده خواهد شد . با همان دهان همیشه کج .

من محبوس آه سرد زمینم، و مدتهاست که با دست لجوج زمانه تن به ذلت بودن داده ام . سالهاست دروغ تکراری" همیشه برای بودن بهانه ای هست" را در هنجره ی ناموزون زمان تکرار می کنم.

از دیروز سالی، تصمیم گرفتم که من نیز "عاشق" لحظه های تلخ نبودن معشوقی کمان ابرو با چشمانی براق باشم. - درست از همان پیکره های مزخرف رمان های امروز -   تا ببینم "عشق" ذاتا یعنی چه ؟ آیا در آن می شود سه شنبه ها را دوباره تکرار کرد؛ یا دوشنبه ها را از نو نوشت؟ می شود دنیا را وارونه تماشا کرد ؟ یا با آن مشکل بی نوایی را نوا داد ؟ یا پروانه ها را به سوی کثافت لباس کودک خیابان سوق ؟

می شود ؟ می خواهم تجربه کنم. می خواهم تجربه کنم . می خواهم تجربه کنم. می خواهم تجربه کنم.

معشوقی اگر یافتید ؛ خبرم کنیـــد؛ ترجیحا همان کمان ابرو با چشمانی براق شبیه "تام کروز" ، آخر می خواهم عاشق شوم !!!

& چهارشنبه پنجم تیر 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |