آنقدر سنگ روی د ! ــ ــم گذاشتم...
که دلـم از سنگ شد !
پ ن :

- گویی، این شب های صبور، تنــ ــها، پژمردگی مرا کم داشت .
هر چند، دیگر چه فرقی می کند، دلم سالهاست همنشین قبیله ی خاموشان شده و غنچه های یخ زده را با ولع به سینه می فشارد.
- صد حیف که این روزها چشمان هیچ کس، رنگ هایی را که به دنیا می آیند، نمی بیند.
| + جمعه نوزدهم مهر 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
"آنگاه که مهتـاب ،دل نقره فامـش را
به دور از باور آسـمـ ــان
به سپیدی صبــ ــح فروخت!
آسمـان دیـگر
هیــچ درخـ ـشـ ـشـ ـی را بـاور، نکـــرد
و در بـستـر خــالـی مـهـتــ ـــاب ،
مهتـابی کاغذی
به اندوه بیـــکران د ل ا ش سنجـاق کرد
و هیــــــچکس نمی دانـست
چرا آسمان، شب هـا
پنهان از چشم ستاره ها
گریه می کند ... "
نگــاه مست
| + دوشنبه هشتم مهر 1387 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
