
آنقدر سنگ روی د ! ــ ــم گذاشتم...
که دلـم از سنگ شد !
پ ن :

- گویی، این شب های صبور، تنــ ــها، پژمردگی مرا کم داشت .
هر چند، دیگر چه فرقی می کند، دلم سالهاست همنشین قبیله ی خاموشان شده و غنچه های یخ زده را با ولع به سینه می فشارد.
- صد حیف که این روزها چشمان هیچ کس، رنگ هایی را که به دنیا می آیند، نمی بیند.
"آنگاه که مهتـاب ،دل نقره فامـش را
به دور از باور آسـمـ ــان
به سپیدی صبــ ــح فروخت!
آسمـان دیـگر
هیــچ درخـ ـشـ ـشـ ـی را بـاور، نکـــرد
و در بـستـر خــالـی مـهـتــ ـــاب ،
مهتـابی کاغذی
به اندوه بیـــکران د ل ا ش سنجـاق کرد
و هیــــــچکس نمی دانـست
چرا آسمان، شب هـا
پنهان از چشم ستاره ها
گریه می کند ... "
نگــاه مست