تبليغاتX
پرت ترین گوشه ی شب..
 

وقتي ديگه جايي تو خاطرات دور و نزديك هيچ كسي نداري

                                 ميشي يه هرگز

موندن هيچ معني نداره... باور كن

 

پ ن :

حالم اصلا خوب نيست...

چرا همه عادت دارن با زندگي  ـ ت ـ هر كاري بكنن و در آخر بي شرمانه ازت بخوان كه ببخشيشون ؟

چرا هيچ كسي فكر نميكنه  كه تاثير اين اتفاقا چقدر مي تونه بزرگ باشه ؟ و عذر خواهي كوچك تو ..

 بهتره برن گمشن...

 

 

& شنبه چهاردهم دی 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

*مسیر خسته کننده ی خوابگاه رو با پاهای همیشگی اش طی کرد.

به کیوسک تلفن که رسید، چشای آرومش یهو بغض کردن...کارت تلفنو تو مشتش محکم فشار داد و ... قدماش سست شد.

برای هزارمین بار به خودش قول داد " اینبار دیگه دفعه ی آخره ! "

هیچکس اون دور و برا نبود...

...091

صدای خشن و گیرای پسرک، مثل همیشه مودب بود...

-  نمیخوایین حرف بزنین؟

 از ترس اینکه مبادا لب وا کنه سریع گوشی رو گذاشت...

داستان همیشگی پشیمونی بعد از تلفن توی ذهنش تکرار شد.این چندمین بار بود که خودشو به خاطر گناهی که مرتکبش میشد نفرین می کرد.

یه آن فکری به مغزش خطور کرد ..سعی کرد زود تصمیم نگیره، نشست لب باغچه ی بزرگ حیات و ترجیح داد قبل از هر کاری فکر کنه.

روزای اول، دانشکده، و علاقه ای که مثل سرطان به تمام وجودش"بی صدا " ریشه انداخته بود.همیشه فکر می کرد "دوست داشتن یه پسر گناه نا بخشودنیه".حالا، برای شنیدن "صداش" هر کاری می کرد !

عقلش کار نمیکرد .. وقتی به خودش اومد که صدای خشن و گیرای پسرک دوباره داشت تکرار میشد.

-  الو ! چرا حرف نمیزنی ! ؟

 حالا، 20 روزی بود که همه چیزو گفته بود... 

اما انگار پسرک هیچ عجله ای برای گرفتن تماسی که قولشو داد، نداشت !

                                                                                                  * این داستان واقعی است

 

& دوشنبه دوم دی 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |