تبليغاتX
پرت ترین گوشه ی شب..

 

                                                                    

 

تـُـو می آیی

و منـــ ..

مــی روم ؛

بـِدرود ؛ بـدرود

بدرووود..

دیگر ، چیزی به پایانِ  انزوایِ شب ، نماندست

اینجا ؛

انتـهــای دستــــ  های  ما ست ،

و من ، تنها همــراه ِ  - بی رمقُ شب زده ی ِ-   تــابوتِ  - یادِ تـُو -  

دیریست ؛

در پنهان ترین حفره های سینه ام

فروخُرده ترین بغضها را

به تَرنّـُـم نشسته ام

و در گودیِ سرپنجه های رفتنــــت

..سیـــبـــ

می کا رم

.

.

.

... گفته بودم ؛

باران اگر سه شب ببارد

من..

صــاف و بـ ـی ابــ ـرمــــ

 پ ن:

- "مانده تا سینی ما پرشود ازصحبت سنبوسه و عید" سپهری

- بهارتون سبز

* تیتر: نیلوفر عاکفیان

 

& شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

درب خانه ی آقاجون؛ باز میشد به حیاطی نقلی، اما  پر درخت. درخت گیلاس.. زرد آلو .. گوجه سبز.. و درخت جان دایی ؛  از ریشه خشکید امّا.

کندوهای زنبور آقاجون ؛ دیوار نویسی های دایی و وحشت همیشگی من !

صندلی تاشوی سالهایی دور .. موکت عصر های جمعه و  زیر سیگاری آنا که هیچوقت از دست غرولندهای من آسایش نداشت.

قوری طلایی آلومینیومی، استکان های کمر باریک، و چایی هایی که من هرگز امتحانشان نکردم.

دستهایی که برای بازی گره می خورد و  صدای شاد ی که تا هفت خانه از چهار جهت آنطرفتر می رفت.

آنا  رفت، خانه از پای بست ویران شد. تنها درخت انجیر باقی ماند و سکّویی از سکوت .

دایی رفته بود قبلا .. درست مثل مچاله ای از رنــ ــج ، پریده بود از همان سکّــو ؛

حالا یک سالی می شود که از سربالایی آن کوچه بالا نرفته ام.

 

& چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

                                                                

 

این روزها بد جور وفادارم. به خودم ، به زندگیم، به .. به همه چیز اصلا ... درست مثل یک سگ وفادار به صاحبش ، اما باور کن این سگ لعنتی بدبخت را هم – که از بس گفتند وفادار است، از سر رودربایستی هم که شده وفادار شد-  هی اگر از خودت با آن کفشهای بوگندویت برانی، عصبی شده ، بلاخره پاچه ی مبارکت را گاز می گیرد.

حالا " تو" در نگاه متروک این غریبه چه دیده ای که هیچ چیز خدا رازیت نمی کند؟

 

پ ن :

- ما هرگز نمی توانیم در مقابل مصیبت٬ از کسانی که دوست داریم حمایت کنیـم .

مدت ها طول کشید تا توانستم واقعیتی به این سادگی را درک کنم. آموختن همیشه تلخ است و گران تمام می شود. ولی من از این حس تلخ پشیمان نیستم.

حقیقت چندان از ما دور است که وقتی از دوردست ها به ما می رسد دیگر هیچ چیز از آن برجا نمی ماند، همین هیچ ، خود گنجینه ای با ارزش است.

 برگرفته از کتاب  "حضور ناب "؛ کریستیان بوبن ، از سری داستان های فرانسوی قرن 20

 

 - الیاس درباره ی ترس از آدمها عقیده ی جالبی داشت .

یکبار به من گفت: از هر کس که کمتر گریه کند بیشتر می ترسد.

گفت: به نظر او وحشتناک ترین و خطرناکترین آدمها ی این دنیای عوضی کسانی اند که حتی یکبار هم گریه نکرده اند.

 حکایت عشقی بی قاف.بی شین. بی نقطه  مجموعه داستان کوتاه. مصطفی مستور

& یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

دلم تنگه روزهاییست که هنوز گرد و خاکی از بزرگی نبود و من بی دغدغه ی فردا، روزها را پروانه می شدم. روزهایی که "طلا خانوم بابا "بودم.

   حالا بابا در میان دغدغه های هر روزم کم رنگ ترین واژه است،و از تمام سهمش از من به سلامی از سر عادت، راضی .

بابا ! ؛ یادت هست، وقتی می گفتم برایم قصه بگو، قصه ی بی پایان " یه حاجی بودُ یه سگی داشت " را می گفتی؟ حالا تو میخواهی بخوابی و من باید قصه بگویم ؟ قول می دهی تا پایان قصه چشم هایت را نبندی؟ تا من هم به رسم تلافی، تنها قصه ای که آموخته ام را برایت تا هزاران صبح بخوانم ؟

نخواب تا بغض این روزهای تشویش را در آغوش امن تو اشک بریزم و به یاد کودکی "دلی به دلت" بزنم.می آیی دستمهایمان را به هم بدهیم تا دیگر کسی این میان تنها نماند ؟

میخواهم بازهم پشت چشمهای بسته ام  منتظر باشم تـا تو بگویی "اسکلت 1، اسکلت 2 ، اسکلت 3 ... " و من به بهانه ی آغوشت، بترسم از آبی چشمانت در تاریکی میان دستهامان.

تو که خوب می دانی " آهوی خوده خوده خودت " از تاریکی می ترسد و تنهایی ِ دستها را خط می زند .

بابا ! می خواهم بودنت را تا هزاران بار در صدای مردانه ات زندگی کنم، مگر نه اینکه تو در ذهن کودکیم هنوز "بابا آب داد"ی ؟ و همچنان نگرانِ تشنگیِ کودکت در این بی آبی های بی رحم آسمان قصه ها؟

بمان، تا من در میان گیجُ ویج تمام از دست دادن هایم، تو را همیشه داشته باشم.

پ ن :

- وقتی رفتن، گف: " می رم خادم اما حسین بشم، دیگه ام بر نمیگردم "  دلم هُـرّی ریخ ، دلم برای موهای جو گندمی و چشمای آبیش تنگ شد یهو ..

- میدونی از چیش خوشم میاد؟، با همه ی ادعای عاشقیش، دس از زیاده خواهیش بر نیمداره .. با همه هست .. !

+  این جمعه ام سر آمد، به رسم تمام جمعه های گذشته ، نیامدی باز  ..

 

& جمعه نهم اسفند 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 "هیــچ ایـده آلـی در زندگـی، ارزش فـرومـایـگی را نـــدارد "

 

پ ن :


- کاش هیچ تصویر ذهنی برای مقایسه آدمها با هم نداشتیم.

- هر کجای دنیا که هستند همواره به یاد داشته باشند؛ که گذشته چیزی جز دروغ نیست، خاطره هرگز بازگشت ندارد، هر بهاری که گذشت دیگر گذشته است و پرحرارت ترین و استوار ترین عشق ها نیز در نهایت واقعیت هایی ناپایدارند با عمری بسیار کوتاه.

                                                                                                             مارکز

- باید تو رو پیدا کنم، هر روز، تنها تر نشی/ راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی / پیـدات کنم حتی اگه پـروازمو پـرپـر کنـی /  محـکـم بگیـــرم دستـتـو، احـساســمو باور کنـی

+ فردا نوشت: مامان اینا رفتن کربلا.. خدا جون ! مغز من دیگه گنجایش هیچ خبر از دست دادنیو نداره. سالم برشون گردون :(

& چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ~ غریبه ای از مه ~ |