تبليغاتX
پرت ترین گوشه ی شب..
 

هی ، فـلـانـی ! زندگی شاید هـمـیـ ــن باشد ؟

یک فـریــبِ ساده و کوچـک

آن همـ از دست عزیــزی که تـ ـ ـ ـ ـو دنیــا را

جز برایِ   او    و جز با    او    نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همیـــن باشد.

                                                          م.امید

 پ.ن :

- شکست ، در نهایتِ لحظه هایِ ایستادگی..

- می گذرد لعنتی ؛ حتی آخرین لحظه های این دلهره ی عجیب

- "رفت".. دیگر از این واژه ی همیشه مغموم حالم به هم می خورد ..

 

 

& یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 

مـ ـرا از من دزدیــده اند

و در حضیــــض تـرین نـقطـه ی ذهن یک گـ ــودال

- بـه جرم واژه هایـم -

به دار آویختـــــه انـد

پ. ن

-جای صدایــت اینجا، بد جـور خـالـیـسـت .

- همینطور منم !

- چقدر احمقـــند آنهایی که نمیدانند آدمی ، خود ، بهتر از هر کسی می دانـد ، که دارد ، اشتباه می کند !

 -مگر آن روز ها نگذشت که این روزها نگذرد !

& چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 

این یک قانون قدیمی دنیاست ٬ قانونی نامکتوب : هر کسی که چیزی بیشتر دارد در همان لحظه چیزی هم کمتر دارد .

زندگی پر است از قوانین نا مکتوب.. قوانینی که از هر طرف که بخوانیشان..چیزی کم دارد باز !

دعوت شدیم به بازی قوانین .. قوانین نامکتوب زندگیمان شاید .. گاهی انگار لازمه خودتو از خودت بذاری بیرون و تماشا کنی ؛ هرچند که سخت باشه.

اینم چنتا از قوانین ِ من .. به قول یه دوست " اینان قوانین امروز من است .. نه دیروز.. نه فردا"

§ صبح خواهد شد و بر این کاسه ی آب/ آسمان هجرت خواهد کرد.. خدا هیچ وقت خلف وعده نکرده.. نمیکنه اینبارم.

ü انسان ها رو ببخش حتی اگر بدترین جفا ها را در حقت کرده باشند؛ اما هیچ وقت جایگاه سابق رو تو ذهنت بهشون نده.

¨ "تا يه چيزی كاملا" اتفاق نيافتاده بهش دل خوش نكن؛ غافلگير كردنْ جزئی از منشِ طبيعته."*

ط تمام انسان ها متاثر از محیط اند نوع تربیت و برداشت های آنها تا حد زیادی منوط به محیط اطراف آنهاست. آنها اختیاری برای انتخاب محیط نداشته اند .. اما پس از گذر از برهه ای از سن؛ قدرت مقایسه خواهند داشت و نسبت به کارهای خود مسئولند.

  خودت رو برای کسی تعریف نکن آدمها چیزی را که خود کشف کنند بیشتر قبول دارند.

v بگرد؛ پیدا کن؛ بپرس؛ بسنج و انتخاب کن .

  •  هیچ ایده آلی در زندگی ارزش هیچ فرومایگی را ندارد.

 

زیر نویس :

* این قانون "انارک" بود.. قانون منم هست. عین جمله رو نوشتم .. از بس تاثیر گذار بود. دی:

& دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 

 

 

تقصیر فاصله نیست

هیچ پروازی مرا به تو نمی رساند

وقتی که تو، در کار گم کردن خود باشی

 

                                                         محمد مهدی نجفی

 

 

 

 

& سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

من یک انسان  معمولی ام . خیلی خیلی معمولی . با همه ی اشتباهات انسان های خیلی خیلی معمولی . اما بعضی چیز ها را خوب سرم می شود.. هر چند که مثل شتری  سر به راه،  فقط تیغ میل کنم! و خود را درگیر این روز ها نمایم. حالا گیرم ، در این روزهای آلوده و خنثی نگاهم خاموش باشد ؛ یا  چـ می دانم ، دل شکسته گمانم .. از اینها باشم.

 به هر حال گمان نمیکنم بشود حتی با معجزه ی عشق ؛ شتر ها را دولا دولا سوار شد .. یک طوریت می کنند به هر حال، باور کن !

 پ ن :

- امروز مانی ِ بیچاره انقد گف عمه جون شهربازی ، شهری بازی، که شهربازیـش شدیم ! تا ایشان هم کمی با ما تفریح کنند.

- این روزها ترانه های مزخرف این زانیار مزخرف بدجور می چسبد با  به قول مانی ، بسدمی ..(همان بستنی )

- این روزها فقط تو را کم دارم تا لبخندت شفای خوابهایم باشد .. ای سبزترین آغوش .*

* امروز جمعه اس.

"شما را به مهدی بشارت باد! مردی از قریش، از بین امت من، در زمانی که مردم با هم به مخالفت و ستیز برخیزند و زلزله‏ها روی دهد، او زمین را از عدالت و برابری پر می‏سازد، چنان‏که از جور و ستم پر شده باشد. آسمانیان و ساکنان زمین از او خشنود می‏شوند. او مال را به درستی و برابری بین مردم تقسیم می‏کند و دل‏های امت محمد را از بی‏نیازی می‏آکند و عدالت او همگان را در بر می‏گیرد"

اینا تقلیدات موهوم نیست.

 - گمانم هیــــــــــــــ ـــــــــــــچ چیز تصادفی نیست : ) .. خدایا هزاران بار شکرت.

 

& جمعه هفتم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

 

نقاشی طعم نگاه بارانی ات را

در سطر سطر نیمه ی سیبی گاز زده

با رنگ زلال حضورت

بر آینه ی صداقت خواهم آویخت

 

پ ن :

- انگشت اشاره ی کسی غبار خاطرات می رباید از ذهن مچاله ام.

- فکر میکنم باید بازگردم و در میان  حیوانات زندگی کنم ، آنها موجوداتی صلح طلب و خویشتن دارند.

می ایستم و ساعات متمادی به آنها خیره می نگرم. آنها از موقعیت و شرایط خود خجل و شاکی نیستند. آنها در تاریکی بیدار نمی مانند و به خاطر گناهانشان پنهان نمیگریند. آنها با نیایش به درگاه خدای خود حال مرا برهم نمیزنند و جنون تصاحب متعلقات دیگری را ندارند.

حیوانات قانعند.

آنها نه در برابر دیگری زانو  میزنند و نه در برابر اسلافی که هزاران سال پیش می زیستند. هیـــچ یک از آنها نه توقع احترام را می شناسند و نه انتظار ناکامی را می فهمند.

والت ویتمن

 

- نیستم، نمیدانم تا کی...

 

& چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |

 

چند ماهی می شد که سر کوچولو و صورتی اش را از بین گیاه های هرز ؛ در غدقن ترین نقطه ی باغ - چه -  بیرون آورده بود و هر پنج پرش را گرفته بود روو به آسمان تا خورشید جلوه ی بیشتری به وجودش بدهد.

اهمیت نمیداد ، جایی که می رو ید ؛ دیگر هیـــــــچ نشانی از حیات ندارد .

آخر باغبان ِ - طبق معمول -  پیر  ِ باغ - چه- چند سالی می شد که چشمهایش درست نمیدید وعلفهای هرز و شته ها  سرش را حسابی شیره  می مالیدند !  و باغ دیگر  باغ -  چه -  هم نبود .

.

.

آسمان اما ، بی هیچ دریغی  چشمهایش را از منزوی ترین گوشه ی آسمانیش به پای گل لغزاند .

آخر ؛ " چشمانت را که ببندی ؛ گلها خوشبو ترند  "*

 

پ ن :

* این جمله ی سعیده س :)

& یکشنبه دوم فروردین 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |