
- نفرین ، بر کسانی که از زندگی تعریفی ندارند ؛ اما آن را با اعتماد به نفسی وافـر ! تعریف می کنند؛ نفرین..!

- گاهی برای گرفتن تصمیمات دیر میشه ؛ گاهی هنـوووز زوده ؛ یه وخ تردید داری ؛ امّا ، زمانی هم درست وقتشه !
این روزا
یاد اون گُر به هایی افتادم که تو بــالــکـن خونمـون جا خوش می کردن _شاید چون ما دسترس ترین طبقه بودیم _ !! ،اون روزا
وقتی بابا می گرفتشون و مینداختشون توو گونی و با دوچرخه می بردشون یه جایِ دووور ، تا راهِ خونه رو دیــگـه پیدا نکنن . . همش با خودم می گفتم: " چرا بابا این کارو میکنه ؟" !حالا گمونم می دونم
چرا .. ! .. شاید برای این ِ که می خوام خودمُ بندازم تو گو نـ یـــُ ؛ ببــ ـــ ـــ ـــ ـــرم یه جایِ دووور !پ.ن :
خب ، حالا وقتشه
!نه بابا ، خداحافظی چیه ؟ وقتِ
دو بــا ره شدنِ _همون تازه ;) _ مدیونی اگه بگی خودشیفته س _ هِی با تواما ؛ انـارک دی: _ ولی گاهی برای موندن باید رفت ؛ البد نه برای همیشه ! دی:آخه میگن وقتی یه چیزُ می خوای باید براش
تلاش کنی ! دروغ میگن ؟؟ نمیگن لابد ؛ مثِ همـ یــ ـشه :)امیدوارم مثِ یه دوست ارزششو داشته باشم ، که اگه یه مدتی میرم ؛
امّا توو یادتون بمونـم ، اگه نه ، همان بهتر، مرا به دل مَگیرید. (شاید همین فردا از دردِ دوری ِ شما برگشتم اصلا دی: )می دانم که بر می گر دم ؛ مثل همـ یــ ـشه با یک سبد سیب ِ ُترش که بسپارمشان به دست های
"تـو"
تویی که خود هزاران سطری..
شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی ؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه ی زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه ی
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغچه ی شما ،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست ؟
"یغما گلرویی"
پ.ن :
می خواستم حرفی بزنم.. !
خـ ـرمگسـ
؛ مدام خودش را می کوبید به شیشه ی مشبّکِ پنجره ، و خـ ـرمگسـیــ دیگر ، با دست پایی شکسته به تلاش مزبوحانه اش می نگریست.نه ، اشتباه نکن ؛ مـ ــن آن خـ ـرمگسـ دومی ام !
پ ن :
- کی گفته حتما پسرا باید برن پیشنهاد بدن ؟ ، من تصمیم دارم این رسمو بشکنم و به خودم پیشنهاد بدم *
*ببند نیشتو ! جدی گفتم .

خدا
هم رفت..گمانم، سکون ؛ سرنوشت گریز نا پذیر من است !
راه تاریک است..
شاید خودش هم..
درست مثل راهـــ رویــی بی راه !
رد دستها .. بی انتها
ذهنی متورم
خنده
گریه
خنده
گریهــــــــــــــــــ
فرجام ..
کات
!گَامانم بلاهت ها پایانی ندارد اما...
پ . ن :
گمان نمیکنم هیچگاه اینطور نیاز به کمکت داشته باشم...
این صدای لعنتی هر آنقدر کـه نـزدیـــکــ تـر می شـود ؛ تـو
دور می شوی .. نه ؛ د و ر تـ ــر !پس روی شانه ی تنهاییِ من، عکس هیــــچ بــالی مکش !