هرکس ممکن است به ملکوت خداوند وارد
شود ، جز یک دسته از انسان ها ؛ روزنامه نگارانکی یرکه گارد- همشهری جوان
فرقش مث خود ِ آدم ِ و
نقاشیش ..هی سعی داری یه جوری قسمتای بی شباهتو
، توی مغزت مدام تکرار کنی و همه ش ترس لو رفتن از این داری که دیگران - صاحب ِ صورت* - بفهمــ - ه - ن که مدام توو فکر دستاشـی ! تا خط و خال ِ جبین !غصّه هاتو به خاطر این همه بی شباهتی توو تنهایی میخوری
] [اما وقتی وارد دنیایِ یه عالمه آدم ِ دیگه میشی - از جنس ِ صاحبِ صورت- .. مث خودشون ژستِ بی تفاوتی میگیری و زل میزنی به چشاش تا درست و درمون بـکـِشیش.باز که میگذره از
ت - صاحبِ صورت- ؛ به نقاشی ِ قایمکی و ناشیانه ات ، نگا میندازی و اونو بین با ارزش ترین لحظه هات توی امنترین جا - پشت ِ پلکات- حبس میکنیــ - صاحبِ صورت-فقط باید خووب یاد
ت* باشه ؛ تلنبار شدن ِ اووونهمه مجله دلیل دیگه ای نداره جز شریک شدنِ حتی چن لحظه ..
پ.ن:
- آدما ؛ - تقصیر خودشون نیس آدما - نیاز دارن حتی به یه کوچولو انگیزه ، واسه آپولو هوا کردن یا دو قدم را رفتن، یا کنکور قبول شدن یا..فرق نمیکنه اینا با هم، وقتی اون چیایی که باید باشه تا تو هم باشی نیس !
- صاحبِ صورت ! -- امان از دست ِ جیغ و ویقای این یخچال که امون نمیده تا کمی دور از چش مامان از این خوراکیا کش بری !
* یک سامورایی.
.| + سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |
کودک که بودم بزرگترین آرزویم ســ ِ تـار ه های کوچک دبّ اصغر بود ؛ چه می دانستم که گنبد _ مینا _ی من روشنی چشم های تو را تا ابد ِ فردا های دووور جستجو خـ ـوا هـ ـد کرد ..
راستی که "عشق اتفاق مشکوکـ یست" ؛ که پنهان ترین حفره های زندگیت را پُر اما ضمیرت را خالی میکند از هر چه زند ـ ه ـ گیست.
حالا که زمان در دستِ گذرِ بی رحم زمانه است ، چقدر پیر شده ام از خود، و چه کودکانه می خندم تو را..
من از تو چه خواستم ، _ جز دست های مهربانی ات ؟ _ که نمی توانستی !
نه ؛ فلسفه ی شانه هایم "استوارست" هنــ ــ ــ ــ ـــوز ؛ نارنجی ترین روز ها را با پرتو ِخیالت می بافد؛ و روزی تو را ، _آری؛ همان " تو " را _ از خواب هایم بیرون می کشد ..
پ.ن:

-
دلیل بُعد گرفتن ؛ اونم پنج بُعد ! برای انسان چیه ؟ ، این بُعدا چیه که جسم به جسم اگر تغییر کنه ؛ چشم به چشم هرگز عوض نمیشه ؟- خیلی خووب بود ؛ خوش گذشت.. مشهد ، مسیراش ، قره قوروتاش ، قم و سوهاناش ..
| + جمعه بیست و چهارم مهر 1388 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

میگن غربت همیشه ام بد نیس
.خوبیش اینه که به خودت نزدیکتری و بیشتر یادت می افته که چقدر به لحظه های گذشته بدهکاری و به لحظه های باقی مونده مدیون !یه جایی از دکتر چمران خوندم، نوشته بود
:" اینها را به نیّت آن ننوشته ام که کسی بخواند " ! ( ؟ )اما من میخام بنویسم که بخون_
ه _ن؛ هر چند که کلمه هام تَه می کشن سَر ِ این قصّـه ی نا تمومــ..بنویسم به نیّت اینجا ؛ به نیّت همون جایی که مدام خیالاتمو توش ورق میزنم و ..
حالا حکایت ، حکایت ِ من _
ه _ و یه سفر !اووووه !! چقد شلوغش کردم ..! دارم میرم پیش ِ ضریح ِ طلایی و آستان ِ مقدس
ش ، میرم برای کبوتراش دون بپاشم.. میرم خالی بشم و توی گودی ِ انگشتای جوهریم سبزی و عشق بکارمو برگردم..میرم نفس بکشم توو هوای ِ نفس های گمشده ام..
دارم میرم مشهد.
انشالا
..
| + سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | | ~ غریبـــه ای از مــ ِــه ~ |

