تبليغاتX
.. پـ‌رت‌ترین گوشـ‌ه‌ی شــ‌ب



.. پـ‌رت‌ترین گوشـ‌ه‌ی شــ‌ب

اگـر چشـ ــمــانــت ؛ سـرنـوشت مـن نــ بـا شـد ؟!




 

با وجود تصادف و خراب شدن ماشین و کلی دنگ و فنگ دیگه ؛ که دست به دست هم داده بودن تا به دانشگاه نرسم، دُرست دم در ِ دانشگاه، خوشحال از به موقع رسیدن ؛ خبر ِ غیبت استاد به دلیل سفر رییس جمهوری کلی سرخوشمان کرد، که به به ، از دست تفسیر های مزخرف و ایران کوبی ها و بیسوادیش در حتی پاسخ دادن به این سوال بچه ها که " سانتریفیوژ چیست ؟" و نقد مقالاتی _که فقط در حدّ نشریات محلی هستند_ راحت شدمُ ؛ عزم بازگشت کردم !

تا کیلومتر ها جلوی استانداری پُر بود از آدمایی که زیر بارون ِ ریز پائیزی منتظر احمدی نژاد بودن !!!

 

 

تمام حواسم پی آدرسِ توی ذهنم بود ، پی چتر قُراضه ای که طبق معمول فراموش کرده بودم ، کارتی که از حواس پرتی، قسمت مرجع کتابخونه جا گذاشته بودم ، با هر تکون برف پاک کن و پاک شدن شیشه یاد همان "سعادتِ گذرا" ، انار های گندیده ی توی یخچال !! ، عکس ِ گوشه ی ذهنــم.. و ترس از اتفاق مرموزی که مث مرگ ناگریزه !

خفه ام می کرد ..

 پ.ن:

- بابا ، همیشه میگه ، یه استاد فیلیپینی داشتن که استعداد خوبی توی تغییر دادن حالت چهره اش در عرض یه ثانیه داشته. اینطور که در حال غش کردن از خنده یهو خیلی رسمی و عادی میشده !

منم گمونم باید این کارو یاد بگیرم.. !!

- خدایا ! یــِ کم ؛ فقــط یــِ کم .. :"(

 


+ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

 

نگـ ـ ـ ـاه ام به دنبال داستان ِ تازه ای نبود ، به دنبال نقش ِ تازه ، بازیگران ِ تازه و حتی سناریویی جدید ؛

نبود..

نه ؛ من اصلا ً نگاه ام اهل بازی نبود

او که بازی ام کرد ، نگـ ـ ـاه ِ مرا نداشت

ندانستی و نمی دانی هنـــ ــوز که آن نگاه ، مال ِ من نبود !

او حیرانی ِ نگاه ِ مرا نداشت    صبر ِ نگاه ِ مرا نداشت  حسر ت ِ نگاه ِ مرا نداشت  عُزلت ِ نگاه ِ مرا نداشت  تنهایی ِ نگاه ِ مرا نداشت  دوووری ِ نگاه مرا نداشت

نه ؛

او ، نگـ ـ ـ ـاه ِ مرا نداشت .. نداشت

ندانستی و نمی دانی هنـــ ــوز..

 پ.ن:

وقتی بعد از هر خراب کاری چشاشو گشاااد میکنه و زل میزنه توی چشاتُ با ذوق از خراب کاریش تعریف میکنه.. دیگه نمیتونی واسَش اخم کنی .. خودشم خوب میدونه وروجک . 


+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~





 

  

افرادی از جاندارانی که بتوانند با شرایط زندگی و محیط بیشتر سازگاری نمایند؛ در میدان حیات چیره می گردند و به تولید مثل ادامه می دهند، اما جاندارانی که نتوانند قابلیت سازگاری بدست آورند نابود می شوند؛ بنابراین گروه نخست به صورت نوع غالب در می آید.

                                                                                                         منشاء انواع- داروین

 

دیگر بی خیالم ؛ دیگر از 15 ساعت درس خواندن هیچ خبری نیست.. قابلیت سازگاری را بدست آورده ام  و فرایند "انتخاب طبیعی" داروین را با حالتی بسیار طبیعی تر انتخاب کرده ام.

دیگر گور ِ بابای " ارشد " و امیدواری اساتید !

دیگر پای سیستم می نشینم و به آینده ی بدون[...] فکر میکنم.

علاقه ای به "جامعه روز به روز بهتر میشود / اسپنسر "ندارم. "دریچه ی اطمینان /  کوزر" را به باد استهزاء میگیرم و همچنان زبان غیر کلامی ام را دشوار تر از سابق میکنم .. لااقل سر جایش مانده ؛ غرورم که !

" اینجا راحتم ؛ دیگر تو تنها نیست "

وقتی همه ی جهان صحنه ی نمایش است و همه ی مردان و زنان فقط بازیگرانند *، من "چرا نقش*بازی نکنم ؟"

وقتی زندگی بیش از آنکه از سر اصول عقلانی باشد ، متاثر از جبر و فشار عمومی اطرافیان است.. چرا من مطابق آزمایش معروف ِ " اَش "* سرم را به تایید ِ و قبول پاسخ اشتباه پایین نیاورم ؟

- آیا واقعیت عینی ای وجود دارد که بتوانم آن را به نحو ذهنی تجربه کنم ؟

 

پا نوشت:

ــــــــــــــــــــــــــــــ

*آنچه دلخواه توست - شکسپیر

* مجموعه ای از رفتار های مورد انتظار

* اَش گروه شش نفری از آزمودنی ها را در ردیف جلوی کلاس نشاند و شکل چند خط را با دستگاه نمایش روی پرده ای در مقابل آنها انداخت ؛ و خواست تا از میان سه خط راست ( A . B . C ) خطی را که به اندازه ی خط ( x.) است را مشخص نمایند . جواب درست خط B بود ، اما هر 5 آزمودنی های دیگر که با اَش همکار بودند برای درک این نکته که فردِ بی اطلاع تا چه حد در فشار عمومی قرار گرفته و پاسخ نادرست را می پذیرد .. در میان بهت و ناباوری او از جریان ؛ جواب نادرست می دادند.


+ شنبه نهم آبان 1388 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~ |





 

-"دستاتو مشت کن ، تا بفهمم چقدر منطقیی!" توی مشتم به همان قلب ِ شکسته فکر میکنم ، کلّـیه های پُر از عفونت ! سنگ ِ 11 میلی !

مشتم را فقط برای قطرات بــ اران- م باز میکنم.. درست در آغوش ِ باد ـی که تن ِ غمهایم را با توحُّشی بی سابقه از هم می دَ رَ د..

خیال می کردم با همین چادر سیاه ؛ ملکوت ِ سفید ُ پاکت را میهـ  مانــم - تا هم ّ میشه - ؛ امّـا تنها کولون به دست من بودم انگار !!

- " نه ؛ خیلی منطقیی آ ! "

نمی فهمد

از دست دادن ها را ؛

باران توی دست هایم

من تا آ 3 مان فاصله ها دارم..

فرقی هم می کند ؟

دیگر ..

وقتی بـ ا بــ ا گره کراوت یادم می داد ؛ چرا گریه می کرد پس دست هایش ؟

مـــاآ می ی ی ؛ مـــااا می.. ماما ن !

- صدای نشنیده ی من است .. که حالا گم شده توی چشم های بابـــ ـا .. -

کی تا اینــ ج ـ ا دویــدم ؟

تو کجایی پس ؟

کجایی پس ؟

             

 

پ.ن:

- هیچ مخاطبی ندارد.

 

 


+ جمعه هشتم آبان 1388 | | ~ غریبـــ‌ه ای از مــ ِــ‌ه ~