تبليغاتX
پرت ترین گوشه ی شب.. - همراه ِ تنهایی میرم !
 

 

- نفرین ، بر کسانی که از زندگی تعریفی ندارند ؛ اما آن را با اعتماد به نفسی وافـر ! تعریف می کنند؛ نفرین..!

 

 

 

- گاهی برای گرفتن تصمیمات دیر میشه ؛ گاهی هنـوووز زوده ؛ یه وخ تردید داری ؛ امّا ، زمانی هم درست وقتشه !

این روزا یاد اون گُر به هایی افتادم که تو بــالــکـن خونمـون جا خوش می کردن _شاید چون ما دسترس ترین طبقه بودیم _ !! ،

اون روزا وقتی بابا می گرفتشون و مینداختشون توو گونی و با دوچرخه می بردشون یه جایِ دووور ، تا راهِ خونه رو دیــگـه پیدا نکنن . . همش با خودم می گفتم: " چرا بابا این کارو میکنه ؟" !

حالا گمونم می دونم چرا .. ! .. شاید برای این ِ که می خوام خودمُ بندازم تو گو نـ یـــُ ؛ ببــ ـــ ـــ ـــ ـــرم یه جایِ دووور !

پ.ن :

خب ، حالا وقتشه !

نه بابا ، خداحافظی چیه ؟ وقتِ دو بــا ره شدنِ _همون تازه ;) _ مدیونی اگه بگی خودشیفته س _ هِی با تواما ؛ انـارک دی: _ ولی گاهی برای موندن باید رفت ؛ البد نه برای همیشه ! دی:

آخه میگن وقتی یه چیزُ می خوای باید براش تلاش کنی !

دروغ میگن ؟؟ نمیگن لابد ؛ مثِ همـ یــ ـشه :)

امیدوارم مثِ یه دوست ارزششو داشته باشم ، که اگه یه مدتی میرم ؛ امّا توو یادتون بمونـم ، اگه نه ، همان بهتر، مرا به دل مَگیرید. (شاید همین فردا از دردِ دوری ِ شما برگشتم اصلا دی: )

می دانم که بر می گر دم ؛ مثل همـ یــ ـشه با یک سبد سیب ِ ُترش که بسپارمشان به دست های

 "تـو"

 تویی که خود هزاران سطری..

 

& یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ~ غریبه ای از مه ~ |